#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_96

به طرفت برگشتم : واسه اینکه حال اون خوب نبود حال منم گرفتی ؟

نگاهت رنگ سرزنش به خود گرفت : مجبور شدم برم …

ــ واسم مهم نیست … دیگه مهم نیست بین تو واون چی می گذره … خسته شدم از بس به این فکر کردم که نکنه کاری کنه که عاشقش بشی … که منو از یاد ببری …

نگاهم کردی … نگاهت رنگ شیطنت داشت : از یاد ببرم ؟ اونم تو رو ؟؟

خنده ات چه زیبا بود … نخواستم محو نگاهت شوم : اومدم پیشت تا استرسم کم بشه … کاری کردی که تا صبح از پریشونی خواب به چشمام نیومد …

دوباره دستم را گرفتی و نوازش کردی .

ادامه دادم : خیلی برام عجیبه که تو با اون تعصبت چطور وقتی بهت ثابت شد که من با تارخ …

دستم را آرام فشردی : تونستنش راحت نبود … خیلی سخت بود .. بارها تا مرز نخواستنت پیش رفتم … اما هربار … نمی دونم … یه حس قوی مانع می شد … نتونستم خواستنت رو فراموش کنم .. نتونستم از یاد ببرم که چه روزهایی برای داشتنت لحظه شماری می کردم … نشد … نه اینکه خودم بخوام چشم ببندم رو اشتباهی که کردی … نه … آن همه عشق خالص و ناب باعث شد به خودت و خودم فرصت بدم … شاید اشتباه از من هم بود ..نمی دانم کجای کارم می لنگید که باعث شد در یک برهه از زمان تو از من دور بشی و به یکی دیگه …

نفس گرفتی … گفتنش برای تو همانقدر سخت بود که شنیدنش برای من …

ــ شهرزاد من به خاطر سن وسالت که ممکن بود هرکس دیگه ای هم که جای تو بود چنین اشنباهی کند از تو گذشتم .. این دید حالم را بهتر می کرد .. راحت تر می تونستم با موضوع کنار بیام .

بار دیگر اشک به چشمانم هجوم آورد و سوزشی بی امان را به چشمانم هدیه کرد …من با همه ی کم سن و سالیم .. با همه ی بی تجربگی و خامی ام آن اشتباهی که تو از آن حرف می زدی را مرتکب نشده بودم .

دهان گشودم به اعتراض که دستی به صورتت کشیدی : دیگه در موردش حرف نزنیم عزیزم … همه رو از ذهنت پاک کن … من هم دیگه بهش فکر نمی کنم .

نگاهم کردی : فکر نمی کنیم .. خب ؟

به خودم پوزخند زدم … چرا نمی توانستم فریاد بزنم و بگویم چرا حرف خودت را می زنی و دیگر حاضر به شنیدن نیستی ؟ اما خسته بودم … خسته از تلاش بیهوده برای اینکه تو را از اشتباه در بیاورم …



**********

همانطور که حدس می زدم همه ی سوالات برایم غریبه بود .. هیچ کدام را نمی شناختم .. همه به من دهن کجی می کردند … گویی جواب هیچ کدام را در ذهن نداشتم … انگار برای اولین بار بود که آن مطالب را می خواندم ..

دیدن طراوت و یاد آوری خاطرات بدی که با او داشتم مزید بر علت بود … حالم از رفاقتی که برایش خرج کرده بودم و خنجری که از پشت زده بود به هم می خورد .

تا لحظه ی آخر نشستم … کمی بهتر شده بودم اما می دانتستم نتیجه با آن چه که می خواستم زمین تا آسمان تفاوت خواهدداشت .

وقتی از حوضه ی امتحان بیرون آمدم تو را در انتظار دیدم . نگاه خسته و عصبی ام را از تو گرفتم . لبخندت رابی پاسخ گذاشتم . پرسیدی چطور بود ؟

ــ شاید اگه دیشب برای دیدن تو نمی اومدم رتبه ای رو به دست می آوردم که آرزوشو داشتم .. اما همه چیز با یه دلتنگی مزخرف به هم ریخت …

سوار شدم .

romangram.com | @romangram_com