#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_95


لقمه ای را که در نایلون پیچیده بود به طرفم گرفت : خدا بههمراهت .. مواظب خودت باش .. برو که صفا منتظرته .

پرسشگر نگاهش کردم . که گفت : الان تو اتاق بودی اومد و رفت …

دلم نمی خواست با تو رو به رو شوم . از تودلگیر بودم … اما ظاهرا چاره ای نداشتم .

چادرم را پوشیدم و از مادر خدا حافظی کردم .

در حیاط منتظرم بودی . با شنیدن صدای پایم به طرفم برگشتی . سیزی چشمانت طراوت بهار را در خاطر زنده می کرد . لبخند زدی : صبح به خیر خانوم گل .

نتوانستم لبخند بزنم بی حس و حال تر از آن بودم که حرکتی به لبهایم بدهم . از کنارت گذشتم : صبح به خیر .

در اتومبیل هم لب از لب نگشودم .

ــ خانومم با من قهره ؟

جوابت را ندادم . دستت را روی دستم گذاشتی : آره خوشگلم ؟ از من دلگیری ؟

رو گرداندم و به بیرون چشم دوختم .

چه صبح پاک و زیبایی بود اما دل من در آن لحظه خیلی گرفته بود … بیشتر از آن که بتوانم به آن همه زیبایی مثل همیشه لبخند بزنم . اخم هایم در هم بود .

ــ شهرزاد ؟

چشم هایم را بستم … لحن صدایت را دوست داشتم … اما خیلی دلگیر بودم .

ــ جواب نمی دی خانومی ؟

نه …نمی خواستم جواب دهم … دستم را از زیر دستت بیرون کشیدم .

ــ بابت دیشب معذرت می خوام …. نباید اونطوری با تو حرف می زدم .

حالا که زده بودی ….

ــ نمی دونم چرا اونجوری برخورد کردم …

اما من می دانستم .. می ترسیدی از اینکه من بفهمم برای دیدن مهلا می روی .. همین عصبی ات کرده بود .

نفس عمیقی کشیدم و دوباره به تصاویری که به سرعت از قاب پنجره می گذشتند نگاه کردم .

ــ مهلا حالش خوب نبود …


romangram.com | @romangram_com