#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_94
نگاهم را از چشمانت گرفتم… تو دیگر هرگز آن صفای ِ گذشته نمی شدی….هرگز…تو نمی توانستی آن دروغ هائی را که درباره ی من شنیده بودی و باور داشتی را فراموش کنی… نمی توانستی…
بغض آلود گفتم:باشه…. دیگه مهم نیست که باورم کنی یا نه…. الانم هر جا می خوای بری برو….
به سمت خانه مان راه افتادم.
ـــ صبر کن….
پشت به تو ایستادم.
ـــ نمی خواستم منتی بزارم یا طعنه بزنم….
بی آنکه به طرفت برگردم، با صدائی که ارتعاشش دستِ من نبود گفتم:مهم نیست…..
با گامهایی سریع پیش از اینکه حرف دیگری بزنی از تو فاصله گرفتم … دلم اتاقم را می خواست .. تخت خوابم را و بالشم را که صدای گریه ی بی امانم را که دیگر قادر به کنترلش نبودم در خود خفه کند …
خودم را به اتاقم رساندم. در را قفل کردم … اشکهایم باریدن گرفت … بغضی که با شنیدن اولین حرفهای تو بر گلویم چنگ انداخته بود در آن چند دقیقه چقدر سنگین شده بود که نفسم به سختی بالا می آمد . خودم را روی تختم رها کردم و سر در بالشم فرو بردم … برای دل خود گریستم .. برای غروری که تو و آن دو غریبه به راحتی شکسته بودید و پا بر آن گذاشته بودید … بی آنکه بخواهی حرف های مرا بشنوی به قضاوت نشسته بودی و به خیال خودت داری به من لطف می کنی که چشم بر خطایم بسته ای و نادیده اش گرفته ای .. حق داشتی منت بگذاری تو چه می دانستی که در بود و نبودت چگونه وفادارت هستم .. تصورت این بود که فریب تارخ را خورده ام .. با اوتماس تلفنی داشته ام .. و چه خوب که تو زود متوجه شدی و مانع از عمیق شدن فاجعه شدی …
آه .. من چگونه می توانستم به تو ثابت کنم که آنگونه که شنیده ای و دیده ای نیست ؟ چگونه وقتی که حتی دلت نمی خواست در آن مورد حرف بزنیم .. تو قضاوت کرده بودی و تصمیم نهایی را صادر کرده بودی … دیگر کاری از دست من بر نمی آمد ..
همه ی بهت و ناباوری ام از این بودی که گفتی تارخ پرینت تلفن را به تو نشان داده .. درست بوده … شماره ی تلفن خانه مان … اما آخر چطور ممکن بود ؟ من که حتی روحم هم از این ماجرا خبر نداشت ؟
از این ها گذشته فکر توجه تو به مهلا داشت دیوانه ام می کرد …
آنقدر گریه کردم که چشمهای پف آلودم به سختی باز می شد … چقدر سخت بود که تو حتی سراغی هم از من نگرفتی .. دیدم که به خاطر رفتن به خانه ی عمویت از خانه خارج شدی … چه امید عبثی که فکر می کردم به خاطر من نخواهی رفت …
تا صبح چشم بر هم نگذاشتم .. حرفت خیلی برایم گران آمده بود … باید به دنبال راهی می بودم که به تو ثابت کنم اشتباه می کنی.. اما کدام راه ؟
مادر که برای بیدار کردنم برای نماز به اتاق آمد خود را به خواب زدم .. می ترسیدم با دیدن سر و صورتم پی به حالم ببرد . پتو را روی سر کشیدم و با تکان دستش حرکتی به خود دادم و با صدای خفه ای گفتم : باشه مامان خانوم .. بیدارم الان پا میشم .
نماز که خواندم آرام گرفتم .. آرامشی عجیب … و چقدر به آن نیاز داشتم …
با نگاه در آینه و دیدن چشمانم فکر کردم بهتر است برای خواباندن پف چشمانم از یخ استفاده کنم …
کمی بهتر شد اما سردرد بدی گریبانم را گرفته بود … مسکنی خوردم و برای رفتن آماده شدم هرچند می دانستم که همه ی زحماتم هدر خواهد رفت و نتیجه آن نخواهد شدکه آرزویش را داشتم .
مادر با دیدنم لبخند زد: دیشب خوب نخوابیدی نه ؟
با دستپاچگی گفتم : استرس داشتم …
ــ قربون چشات برم … معلومه که نخوابیدی …
romangram.com | @romangram_com