#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_93
دستت را مقابلم تکان دادی:کجایی شهرزادم؟
به خودم آمدم:نگفتی کجا می خواستی بری؟
ـــ مهم نیست… نمی رم.
دلم لرزید… چرا حقیقت را نمی گفتی؟!
ــ اما برای من مهمه….. بگو نصف شبی کجا می خواستی بری؟
اخم کردی:یعنی چه؟منظورت چیه؟
ـــ منظورم واضحه صفا…. دلم می خواد بدونم این وقت شب می خواستی کجا بری که نمی خوای بگی؟
ـــ خب ته تهش یعنی تو به من شک داری؟
به تو نداشتم اما از مهلا می ترسیدم…. از او که دلبری را خوب آموخته بود.
ـــ جواب من این نیست….. چرا نمی گی؟
ـــ نمی گم چون تو باید به من اطمینان داشته باشی….
ـــ چرا باید مطمئن باشم؟الان پر از حسهای بدم…. حالم بده…. خوبم کن…. بگو کجا می رفتی؟
ـــ این حس رو خودت باید از خودت دور کنی….من که تا الان دست از پا خطا نکردم… کردم؟
آه،لحنت طعنه ای تلخ در خود نهفته داشت…. طعنه ای گزنده که قلبم را نشانه رفت.
به چشمهایم خیره شدی:همه ممکنه این حس بدبینی رو نسبت به بقیه پیدا کنن… اما من این حق رو به تو نمی دم چون تا حالا نشده از اعتمادت سوء استفاده کنم….
اخمهایم در هم رفت و چانه ام لرزید:منم از اعتماد تو سوء استفاده نکردم…. هیچ وقت…. اما تو به خاطر حرفهای دو نفر دیگه زندگی رو برام جهنم کرده بودی…..
ـــ اونا مدرک داشتن علیه تو…. حرفشونو باور کردم چون منطقی بود…. تارخ پرینت تلفنشو نشونم داد….بارها از خونه ی شما باهاش تماس گرفته شده بود…..
بهت زده تکرار کردم:از خونه ی ما؟پس چرا تا الان چیزی نگفتی؟
ـــ شهرزاد نصف شبی دست بردار…گفتم به روی خطای تو چشم می پوشم.گفتم برام جبران کن… خواستم فرصتت بدم….همش به خاطر اینه که دوسِت دارم.
دردی که به قلبم نشست،با جمله ی آخری که گفتی تسکین نیافت….تصورت از من چه بود؟چرا امشب؟چرا به این فکر نکردی که من فردا صبح امتحان دارم؟امتحانی که آن همه برایش زحمت کشیده بودم… چرا ذهنم را آنگونه به هم ریختی؟چرا؟!!!
اشکهایم را پس زدم… بغضم را فرو خوردم…نتوانستم حرف بزنم…
romangram.com | @romangram_com