#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_98

ــ رامین دخالت نکن .. زنمه هر طور که بخوام باهاش برخورد می کنم ..

در کمال ناباوری دیدم که رامین یقه ات را گرفت : تو غلط می کنی دست روش بلند کنی ..

توام مثل من از این حرکت او مبهوت شدی با ضرب دستش را از یقه ات جدا کردی : گفتم این فضولیا به تو نیومده …

وحشت زده به بازوی رامین آویختم : رامین تو رو خدا بس کن ..

فریادت وجودم را لرزاند : دستتو بکش لعنتی .. کی می خوای یاد بگیری چطور باید رفتار کنی ؟

دستم خود به خود عقب کشیده شد ..

خدا رو شکر که رامتین هم بیرون آمد ..

ــ اینجا چه خبره ؟ چرا داد و بیداد راه انداختین ؟

رامین در صورتت براق شد : به هر حال یه بار دیگه ببینم … ساده ازت نمی گذرم …

و با گامهایی عصبی از ما فاصله گرفت .. سوال رامتین بی جواب مانده بود که تو گفتی : چیزی نیست داداش ..

نگاهت را به من دوختی : برو تو … بعدا به حسابت می رسم ..

از آن همه خشم ترسیدم .. تازه درد لبم را حس می کردم … ضربان بدی گرفته بود …

با همان حالت شوکه به درون آمدم .. صدای رامتین را میشنیدم : رامین چیکار کرده بود ؟

ــ دخالت بی جا …

لب حوض نشستم … مشتی آب به صورتم پاشیدم تا از آن همه التهاب کم شود … رفتار رامین خیلی برایم عجیب بود . کاش آنطور رفتار نمی کرد … تو به این راحتی از این موضوع نمی گذشتی .



ــ سر چی اونطور زد تو صورتت که نزدیک بود باسر ..

ــ خواهش می کنم رامین … تو خودتو به خاطر من بد نکن .

ــ نمی تونم ببینم به صورتت …

ــ من مقصر بودم .. حق داشت عصبانی بشه … می دونی که چقدر دوستم داره …

ــ نه … دیگه مطمئن نیستم …

دلم از این کلامش فرو ریخت … چرا چنین تصوری داشت ؟

romangram.com | @romangram_com