#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_66

" بااون اخلاقش من نمی دونم تو همچین مجلسی چطور حاضر شده … "

" داری غیبت می کنیا …. می گم به ما چه … "

زن عمو با دیدنمریم آرام گفت : دوست خوشگلت قصد ازدواج نداره ؟ "

لبخند برلبانم نشست " واسه رامین ؟"

" آره … پسره پاک دیوونه شده … شاید بشه از این حال و هوا درش آورد … "

" فقط یه خورده تو خودشه .. درست میشه … غصه نخورید … مریمم فکر نکنم … با مادرش حرف بزنین بهتر … "

در این مورد حرفی به مریم نزدم و گذاشتم به عهده ی بزرگتر ها … اگر می خواستند به زودی می فهمید …

وقتی برای سری چندم سینی حاوی ظرف های آش را آوردی و من برای گرفتنش آمدم نگاهت را مهربان دیدم … پر از عشق … همان کهمی خواستم بود … خیالم راحت شد . از آمدن طراوت و تارخ ناراحت نبودی . و مننمی دانم چرا حس می کردم از دیدن او در خانه ناراحت خواهی شد … و چقدر خوشحال شدم وقتی به رویم نیاوردی …

مراسم پرشوری بود … وقتی به انتها رسید خانه در سکوتی غریب فرو رفت … مریم و مادرش دقایقی پیش رفته بودند و خانواده ی خاله هم عازم رفتن بودند .. و فقط طراوت بود که به نظر می رسید قصد رفتن ندارد … و من هم نمی توانستم چیزی بپرسم .

وقتی همه رفتند گفت " راستش من امشب تو خونه تنهام .. داداشم فکر می کنم رفته باشه … آخه قرار بود بره دنبال مامان بابام که ماشینشون خراب شده بوده … اگه اشکال نداشته باشه من …"

حدس زدم چه می خواهد بگوید . دلم برایش سوخت … " این چهحرفیه ؟ خب بمون پیش من … "

مادر حرف هایمان را شنید … نگاهش به طراوت … فرق کرده بود … دیگر آن همه اطمینان را در چشمانش ندیدم با این حال به او تعارف کرد که بماند … و من واقعا متعجب بودم که خانواده ها چقدر می توانند از نظر فرهنگی با هم فرق کنند و جالب این بود که طراوت مرا و خانواده ام را گاهی مسخره می کرد .

او را به اتاقم بردم … مانتو اش رابیرون آورد … یک تاپ آستین کوتاه به تن داشت … در حالی که پردهی پنجره ی اتاق من بالا بود … و هر کس کگه در حیاط بود می توانست او را ببیند … خیلی زود پرده را کشیدم ..و فکر کردم من هرگز چنین کاری نخواهم کرد .

برای گفتن شب به خیر به تو به اتاقت آمدم … داشتی پیرهنت را عوض می کردی …

به رویم لبخند زدی " خسته نباشی گلم .. "

" ممنون … همچنین … خیلی زحمت کشیدی … "

" عشقمه اینجور کارا …. خب چه خبر ؟"

" طراوت موند خونه … "

ابروهای خوشحالتت که بالا رفت فهمیدم برای تو هم عجیب ست .

لبخندی عجولانه زدم وتوضیح دادم که چرا می خواهد بماند … نگاهت حرفها داشت با من … اما من … نمی توانستم درک کنم … او یک دختر بود … چه آسیبی می توانست به من بزند ؟ چرا نگران بودی ؟ کاش واضح گفته بودی …

وقتی وارد اتاقم شدم طراوت را دیدم که پشت میز تحریرم نشسته و با ورودم کشوی میز را بست و به طرفم برگشت…

تعجب کردم آنجا چه می خواست؟لبخندی عجولانه زد:ببخش رفتم سر کشو گوشواره و ساعتمو گذاشتم…آخه می دونی… عادت ندارم شبها پیشم باشن…

romangram.com | @romangram_com