#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_67
به رویش لبخند زدم:اشکال نداره خوب کردی…..
بعد هم نگاهی به سر تا پایش انداختم:خب بزار یه لباس راحتی بهت بدم با این لباسها که نمی تونی بخوابی.
کمدم را باز کردم بلوز شلوارِ آبی رنگی که گلهای ریزسفید و سرمه ای داشت را بیرون کشیدم:بیا اینا رو بپوش…
و به سوی در رفتم و تشکرش را شنیدم:راحت باش عزیزم.
مامان با دیدنم گفت:طراوت خوابید؟
ــنه می خواد لباسشو عوض کنه…
ـــ حالا خانوادش خبر دارن اینجا می مونه؟
سؤالی پرسید که خودم هم پاسخش را نمی دانستم.شانه بالا انداختم:نمی دونم… حتما قبلا بهشون گفته دیگه…
با کمی تأمل گفت:راستش فکر می کنم خانواده ی بی فکری داره که زیاد مسؤل نیستن… اگه اینطوره و او آن قدر آزاده که شب رو هر جا خواست بخوابه مهم نباشه ،دوست ندارم باهاش ارتباط داشته باشی… مخصوصا که برادر مجرد هم داره…
این هم از نظر مامان،که نسبت به او عوض شد… و نمی دانم چرا هنوز در نظر من همان طراوت ساده و رک بود که فقط گاهی به خاطر رک گویی اش ازش می رنجیدم.
وقتی واردم اتاق شدم لب تخت نشسته بود. لباس را هم پوشیده بود.گفتم:تو روی تخت بخواب … منم این پایین…
پتویی انداختم که گفت:نه ،من پایین می خوابم… دیگه بیشتر از این خجالتم نده… من اون پایین راحترم…
ــ نه عزیزم… تو همون جا بخواب. و روی پتو دراز کشیدم… خسته بودم…
ــ اما اینطوری….
ـــ جون تو دیگه تعارف تیکه پاره نکن…
دیگه حرفی نزد.
دقایقی بعد پرسید:تو از زندگیت راضی هستی؟
نگاهم را از سقف گرفتم و به او دوختم،من تو را داشتم،مگر می شد ناراضی باشم؟
گفتم:آره… هم از خانواده ام … هم نامزدم… هم خودم…. هر چند که شیطونم و زیاد دسته گل به آب می دم.
لبخند کمرنگی زد:خوش به حالت… اما زندگی من خیلی خاکستریه… همه چی توش مثه یه سایه محو و کمرنگه….خانواده ام … خودم … آینده ام ….
با کنجکاوی گفتم:چطور؟
romangram.com | @romangram_com