#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_65


سینی را به دستم داد و گفت" مواظب باش ."

به پذیرایی رفتم … مادرت و زن عمو و دختر ها هم آمده بودند . پس از پذیرایی در کنار مریم و دختر ها نشستم. که مهلا هم آمد … تنها نبود … با مادرش بود و طراوت ….

مهلا با نگاهی به من با اخم رو گرداند … طراوت با مادر و بقیه احوالپرسی کرد و به طرف ما آمد …

مریم به سردی پاسخ سلامش را داد و نگاهی به من انداخت و آهسته گفت : آخر کار خودتو کردی ؟

" خب چیکار می کردم … خودش زنگ زد گفت می تونم بیام یا نه … بگم نیا ؟ "

" خوبه … تلفنی رابطه دارید دیگه … "

" خب وقتی می گه شماره بده من باید چیکار کنم؟ بگم نمی تونم ؟ بهم نمی خنده ؟ "

طراوت به من لبخند زد ومن حرفم را ادامه ندادم …

" تنها اومدی ؟ مامانت نیومد "

" نه …مامانم مسافرته …. با تارخ اومدم … "

تعجب کردم " داداشت ؟"

" خب آره … الان هم بیرونه… به نامزدت معرفیش کردم … "

" به صفا ؟…. چه خوب … خب بشین واست چای بیارم …"

نمی دانم چرا ازاین آشنایی حس بدی به من دست داد …. به آشپز خانه رفتم و از آنجا به حیاط نگاه کردم … تو را ندیدم ..اما برادر طراوت کنار شایان ایستاده بود …..

واقعا نمی دانستم که طراوت از این کارهایش چه منظوری دارد … چرا این نزدیکی را دوست دارد ؟

به سالن برگشتم … شیرین مشغول پذیرایی عده ای دیگر بود که تازه از راه رسیده بودند . به سوی مریم و طراوت رفتم که در سکوت کنار هم نشسته بودند …

کم کم روضه خوان شروع می کرد … فضایی معنوی به وجود می آورد …. فضایی دلنشین .

چشمان مریم را نم اشک براق کرد اما طراوت … بی تفاوت و خونسرد بود … همانطور که همیشه بود … من اما مثل همیشه اشکهایم جاری شده بود .

وقتی به خود آمدم که فضای خانه پر شده بود … مادرت گفت که برای پخش کردن کاسه های آش به کمکش بروم … مریم هم با من آمد … اما طراوت با مهلا گرم گرفته بود …

مریم گفت " کاش این دختره نبود .. "

" ول کن مریم .. ما به اون چیکار داریم ؟ "


romangram.com | @romangram_com