#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_64
" اما خداروشکر تو خوبی "
سر تکان دادم "اره … خداروشکر خوبم … اما توام می تونی خوب باشی .. "
"چه جوری "
"از این لاکت بیا بیرون … "
"جای من نیستی … من باختم .. "
"بس کن … حالا انگار چیو باختی … اونی که این همه ازدست دادنش داغونت کرده ارزششو نداره ها … "
لبخند تلخی زد و کام مرا هم تلخ کرد . نگاهش عجیب بود … پر از حسرت … و من مطمئن بودم هیچ وقت او را به تو ترجیح نخواهم داد … با اینکه آن روزها خیلی بیش از پیش دوستش داشتم …
نشست تا کارم تمام شد . بی آنکه حرفی بزند . دیگر در مورد اینکه چه احساسی به من داشته یا دارد حرف نمی زد … از همین رو بود که بودن با او معذبم نمی کرد .
کارم که تمام شد و خواستم سبزی های آبکش شده را بلند کنم برخواست و کمک کرد .
" رامین خواهش می کنم با خودت اینجوری نکن … من دوست ندارنم اینطوری ببینمت . "
حرفی نزد . عمه آمد بیرون . رامین تبسم کم جانی بر لب نشاند و سلام کرد . عمه به رویش خندید" فدای گل پسرم بشم … علیک سلام عزیزم … "
عمه همه ی ما را دوست داشت و ما هم او را … من با نگاهی به رامین رو به مادرت گفتم "دیگه با من کاری نداری عمه جون ؟"
"نه قربونت برم … برو یه کم استراحت کن … شبم می خوای پذیرایی کنی … خسته شدی … "
نگاه رامین به من بود … نمی توانستم از آن همه غم بگذرم … دلم به حالش می سوخت .
اما چاره ای نبود … او با عمه به خانه تان رفت و من به خانه ی خودمان . به مادر گفتم که طراوت قصد آمدن دارد .
گفت " مجلس برای امام حسینه … هرکسی دوست داشته باشه می تونه بیاد … "
اما نه من نه مادر نمی دانستیم که او می آید و شب را هم در منزلمان می گذراند …
****************
از اتاق که بیرون آمدم خاله و دختر خاله هارا دیدم که تازه از راه رسیده بودند . مشغول احوالپرسی با آنها شدم که مریم و مادرش هم از راه رسیدند به سوی آن ها رفتم … خیلی از دیدن مریم خوشحال شدم .
مادرش با مادرم آشنا بود و با هم مسغول احوالپرسی شدند .
با اشاره ی مادر برای آوردن چای به آشپز خانه رفتم … شیرین فنجان ها را از سمار پر کرده بود … با دیدنم گفت : می بری ؟
"آره … واسه همین اومدم . "
romangram.com | @romangram_com