#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_246

ــ می خوای بری ؟

خودم را در سبزی شفاف چشمانت دیدم … چشمهایت هاله ای براق داشت بگذار نام اشک بر آن نگذارم .

ــ آره! هم برای تو بهتره ..هم برای من!

سر تکان دادم . کم کم چیزی شبیه بغض در گلویم می پیچید .. نه بگذار نگویم بغض که عاشقانه نشود .. من قول داده ام ! گلویم درد گرفت ! آب دهانم را فرو دادم ..به سختی پایین رفت : خدا به همراهت .. امیدوارم حالا که خدا رو داری دیگه دستتو از دستش در نیاری که گم بشی … برات آرزوی خوشبختی می کنم .. هر جا که باشی !

تو هم حال من را داشتی فقط شاید کمی بدترش را !

ــ منو حلال کن ! فقط همینو می تونم بگم …



لبخندم نمی آمد اما نمی شد بی لبخند بگویم : خیلی وقته که بخشیدمت … دیگه بهش فکر نکن .. برو و زندگیتو بساز ! موفق باشی .

ــ همیشه تو خاطرم بهترین می مونی!

تو هم می ماندی اما این را نگفتم . درست نبود بگویم !

ــ خب بیشتر از این وقتت رو نمی گیرم … خدا نگهدار …

قببل از اینکه پاسخت دهم گفتم : چند لحظه صبر کن …

نگاهش کنجکاو شد ..به سمت ساختمان برگشتم … به سراغ اتاقم و میزم رفتم .. دفتر ی که لحظه به لحظه خاطراتمو در اون نوشته بودم برداشتم.. همین جملات پایانی را در آن نوشتم و برگشتم . هنوز منتظرم بود . دفتر را مقابلش گرفتم : از من یادگاری داشته باش …



نگاهی به آن انداخت و شعری که روی ان نوشته بودم را زمزمه کرد :

باز و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین

کاشوب فریاد از زمین بر آسمانم می رود …



آسمان چشمانش به ناگاه ابری و بارانی شد … اشک هایش فرو ریخت و گامی به عقب برداشت …



ــ خدا نگهدار !

با عجله رفت و من در سکوت تماشاگر رفتنش شدم …برای همیشه می رفت ..شاید دیگر هیچ وقت او را نمی دیدم ..هیچ وقت !!

romangram.com | @romangram_com