#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_247
بالرزش گوشی درون جیبم آن ا بیرون آوردم با دیدن نام تارخ لبخند بر لبهایم نشست : جونم تارخ جــــــــون !!
می خواست حالم را بپرسد .
خوب بودم ..خوب خوب … پس از مدتها با اینکه کمی دل گرفته بودم از دیدن صفا و غم چشم هایش اما باز هم می شود گفت خوبم !!! خیلی خوب …نفس عمیقی کشیدم و به سمت ساختمان به راه افتادم … نا خود آگاه زمزمه کردم : باز آ و بر چشمم نشین ای ….
باز آ و بر چشمم نشین ای دل ستان نازنین
ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رودوان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رودمن مانده ام
مهجور از او، بیچاره و رنجور ازوگویی که نیشی دور ازو، در استخوانم میرودگفتم به نیرنگ و فسون،
پنهان کنم ریش درونپنهان نمی ماند که خون، بر آستانم می رودمحمل بدار ای ساروان، تندی مکن با
کاروانکز عشق آن سرو روان، گویی روانم می روداو می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشاندیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می رودبرگشت یار سرکشم، بگذشت عیش ناخوشمچون مجمری پر آتشم، کز سر دخانم می رودبا آنهمه بیداد او، وین عهد بی بنیاد اودر سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می رودباز آی و بر چشمم نشین، ای دلستان نازنینکاشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم می رودصبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار منگرچه نباشد کار کم، هر کار از آنم می روددر رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخنمن خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رودسعدی فغان از دست ما، لایق نبودی ای بی وفاطاقت نمی آرم جفا، کار از فغانم می رود……
پایان
romangram.com | @romangram_com