#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_245


ــ مطمئنی ؟

متعجب و معترض گفتم : معلومه که مطمئنم … زده به سرت ؟

ــ آره … خیلی بد جور ..دارم دیوونه می شم …

ــ دیوونه که از اول بودی …بیا دیگه … من حرص بخورم واسه بچت خوب نیستا ….

ــ الان به خاطر من تماس گرفتی یا بچه ؟

لبخندزدم : خب معلومه بچه !

سکوت کرد ..خندیدم : واقعا که … برگرد دیگه ! جون شهرزاد برگرد که طاقت ندارم ….

ــ قربون شهرزاد برم با این دل پاک … یکی دو روز بهم فرصت بده ..حالم خوب بشه بر می گردم …خب ؟

ــ بدون من رفتی خوش بگذرونی ؟

ــ گفتم که …

ــ نمی خوام ..دیگه هم باهات تماس نمی گیرم …

ــ باشه ..بذار فردا بر می گردم ..خوبه ؟ حالمو درک کن عزیزم ..به تنهایی نیاز دارم … به یه کم خلوت با خودم .

حق داشت . باید او را درک می کردم ..همانطور که او مرا خوب می فهمید و همین فهمیدن هایش او را برایم عزیز کرده بود ….قرار بود نگویم ..اما …

چقدر به خواب نیاز داشتم . پس از قطع تلفن حالم خیلی بهتر بود و می توانستم راحت بخوابم . با ان همه خستگی و خیال راحت … پس از تعویض لباس بی آنکه شام بخورم به رخت خواب رفتم و تارخ و احساساتش همه ی فکرم را درگیر کرد … عجیب بود که از وقتی که به هوش آمده بودی آنقدر در ذهنم کمرنگ شده بودی ..این یاد آوری که مدتیست به تو فکر نکردم حس خوبی به من داد و لبخند بر لبانم نشست : من به قولم عمل می کنم .

*******

به دیدنم آمدی ! با یک دسته گل … با دیدنت نه هل شدم نه رنگ به رنگ ..فقط ..فقط کمی دلم گرم شد . از سرحال دیدنت .. از سرپا بودنت .

به گرمی با تو احوال پرسی کردم و گل را گرفتم : چه خوشرنگ و بو .. ممنون !

با هم به محوطه ی جلوی ساختمان رفتیم .

ــ خب شهرزاد ..من اومدم برای خداحافظی.

خداحافظی … چه واژه ی غم انگیزی ! دلم گرفت …




romangram.com | @romangram_com