#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_244

ناباور به چشمهایش دقیق شدم : داری جدی می گی ؟

از حالت من به خنده افتاد ..خنده ی خنده که نبود اما خب ….

ــ دیوونه مگه من با تو شوخی دارم ؟!!

به هستی نگاه کردم می خندید : من بمیرم دارید راست می گید ؟

تارخ معترض گفت : این چه طرز حرف زدنه ؟! نشنوم تکرار کنی … آره برگشته خدا رو شکر ..تبریک می گم !

دیگر نتوانست بیش از این بماند و از تو بگوید …. حالا اشک شوق مهمان چهره ام بود . هستی گفت: خوبه که اشکاتم تو غم و ناراحتی و شادی و خوشی فرقی نمی کنه دم مشکته !!!

و خندید .. مثل من سرخوش بود از" باز آمدنت…."

از تخت پایین آمدم و به سمت اتاقت به راه افتادم که هستی گفت : دیگه اونجا نیست و با دست اتاقی دیگر نشانم داد … به آن سو کشیده شدم .. عمه و عمو مصطفی در اتاق بودند .. به درون نیامدم . از همانجا نگاهت کردم …خوب بودی ..خوب خوب!! خدایا شکرت !

*********

شب با حالی خوش به خانه بر گشتم … مادر گفت تارخ برای کاری فوری به شما رفته … برای او عجیب نبود اما برای من چرا !

به اتاق خوابمان رفتم . قبل از تعویض لباس خواستم با او تماس بگیرم که متوجه یاد داشتی روی آیته شدم .. آن را برداشتم و چراغ را روشن کردم ..خط تارخ بود .

ــ سلام عزیزم .به مادر گفتم که کار فوری پیش اومده و من مجبورم به شمال بروم … اما در حقیقت آنقدر حالم خراب بود که نتوانستم در خانه بمانم … خیلی وقت ست که با احساس حسرت و حسادت درگیر شده ام …. حسرت اینکه تو را دارم و در عین حال ندارم … همیشه فکر می کردم همین که کنارم باشی خوشبختم ..اما حالا می فهمم که تو رو تمام و کمال می خوام .. قلب و روحت را می خوام ..نه تنها حضور جسمانی ت رو..که اگر اینطور باشد من نمی تونم ادامه بدم ..ترجیح می دم به کل نداشته باشمت و حسرتت بر دلم بمونه تا ابد !اما این طور نباشه که کنار من باشی وذهنت خواسته و ناخواسته درگیر یکی دیگه ! قصد توهین ندارم . می دونم قادر نیستی عشقی که به صفا داشتی رو فراموش کنی و من خودم رو مقصر جدایی تو و او می دونم … سخت ترین تاوان هم همینست که در کنارم باشی و منو نخواهی!

من می رم ..با اینکه می دونم بزودی پدر خواهم شد ! برای فرزندم پدر خواهم بود … از هر لحاظ که فکرش را کنی اونو تامین می کنم فقط پیش خودت باشه تا مثل خودت پاک و بی آلایش تربیت بشه .. من تو رو مظهر پاکی و نجابت می دونم شهرزاد … فقط با این دلسوزی عجیبت برای صفا نتوانستم کنار بیام … خودم هم نمی دونستم اینقدر حسود و خود خواه شده م … حالا به این باور رسیده م و چه باور سختیست!

حالم اینقدر خوب نیست که بیشتر برات بنویسم فقط خواستم بگم ..همه چیز به نظر تو بستگی داره… اگه هنوز خواهان زندگی با من هستی با من تماس بگیر با این شماره ..شماره ی سابقم خاموشه ! حوصله ی هیچ چیز و هیچکس رو ندارم … فقط یک خواهش نظرت اگه به موندن هست به خاطر خودم باشه نه بچه !

در آن روز نمی دانم برای چندمین بار بود که گریه می کردم … چشمهایم دیگر به سوزش افتاده بود … دلم از رفتن و نبودنش فرو ریخت … من به او بد کرده بودم . چرا فکر می کردم حواسش نیست ؟ چرا امروز نادیده اش گرفتم ؟

با دستی لرزان شماره ای که نوشته بود را گرفتم ….

خیلی زود جواب داد : شهرزاد !!

بغض بر گلویم چنگ انداخت : شهرزاد و درد ..کجا گذاشتی رفتی دیوونه ؟! چرا به فکر من نیستی ؟!

صدای او هم بغض داشت :بگو وراحتم کن … نمی دونی چه حالیم !

بینی ام را بالا کشیدم و اشک هایم را پاک کردم : خیلی ..خیلی …

نمی دانستم چه واژه ای می تواند آرامم کند …سکوت کردم ..سکوت که نه ..گریه !

ــ همین الان برگرد!

romangram.com | @romangram_com