#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_243


دست در جیبم کردم و کتاب ارتباط با خدایی را که همیشه همراهم بود بیرون آوردم .. شروع به خواندن زیارت کردم …. و همراه زیارت باز هم از چشم هایم اشک چکید و از دلم خون !

***********

نتوانستم ناهار بخورم . حالم بد می شد . تارخ چند بار تماس گرفته بود و جویای احوالم بود . به شوخی گفتم حالا واقعا نگران منی یا عشقت ؟

خندید : تو عشقمی دیگه … غیر از اینه ؟!!

خندیدم : منظورم بچه ت بود نه …

ولوله ای بین دکتران و پرستار ها افتاد … دلم پر از شور و استرس شد … دست پرستاری که با عجله از کنارم می گذشت را گرفتم : چی شده ؟

ــ یکی از بیمارا دچار ایست قلبی شده همون که چند ماهه تو کماست ….



خدای من ! فقط تو می توانستی دچار این عارضه شده باشی!! فقط تو بودی که ..

صدای تارخ در گوشم بود : الو..شهرزاد … شهرزاد چی شده ؟ حالت خوبه ؟!!

تماس را قطع کردم و ندانستم خودم را چطور به اتاقت برسانم … ماسک را از صورتت جدا کردند … می خواستند برای شوک آماده ات کنند …

قلبم داشت از حرکت می ایستاد … همه جا را تار می دیدم .. نه اشکم می آمد نه نفسم .. به سختی سر پا ایستاده بودم …

با قرار گرفتن الکتروشوک روی سینه ات به بالا پرتاب شدی .. تاب دیدن تو را در آن حالت نداشتم .."کاش من به جای تو می مردم" !

بار دوم و سوم هم جواب نداد … قلب من هم داشت با قلب تو می ایستاد … باور کن بی اغراق می گویم حتی نفس هایم هم قطع شده بود … نتوانستم بایستم … برای جلو گیری از سقوطم نا خودآگاه به بازوی زنی که کنارم ایستاده بود و با نگرانی درون اتاق را نگاه می کرد چنگ زدم و او ماانع افتادنم شد … صدایش را می شنیدم که کمک می خواهد !اما خودم به مردنم راضی بودم … هنوز نمی دانم چرا !!! تو می دانی ؟!!!

*************

ــ شهرزاد … شهرزاد ..چشماتو باز کن … شهرزاد جون ؟

صدای هستی بود … چشم باز کردم تارخ نگران مقابلم نشسته بود : حالت خوبه عزیزم ؟

چشم گرداندم و به هستی نگاه کردم …روپوش سفیدش به یادم آورد که …هراسان برخاستم : صفا برگشت یا نه ؟

هستی سرزنش بار نگاهم کرد و با چشم به تارخ نگاه کرد :آره خدارو شکر برگشت …

نفسی که از سر آسودگی کشیدم به اراده ام نبود…تمام وجودم به آن نیاز داشت !

تارخ اما غمگین بود ..عصبی بود ..اخم داشت ! با این حال لبخند زد : اگه مژده بدم از کما خارج شده ..چی مژدگونی می دی ؟


romangram.com | @romangram_com