#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_242

اون دیگه رفتنیه …….قدر اشکاتو بدون

حالا فهمیدی چرا … دلت عاشق شد و مرد ؟

غصه ی اونو نخور اون که غصه تو نخورد ….

********************

خوشحالی تارخ و مادر و شهره و هستی و حتی رامین حد نداشت … و من با دیدن خوشحالی آن ها پس از مدتها از ته دل خندیدم … عجیب بود که این احساس تازه توانست مرا از لاک خود بیرون آورد … حتی توانست برای چند ساعت مرا از تو غافل کند . از یاد تو که آن روز ها … بگذریم گفتنش دیگر نه برای من خوب است نه دردی را از تو دوا می کند و شاید بر درد هایت هم بیفزاید!!

آن روز برای آخرین بار به تو سر زدم .برای اولین بار می خواستم از نزدیک تو را ببینم … با تو حرف بزنم ..و شاید اگر بتوانم این خبر خوش را به تو هم بدهم ….لباس هایم را عوض کردم رنگ و بوی لباس ها کمی حالم را بد می کرد اما چاره ای نبود ….باید تحمل می کردم .

پاهایم می لرزید ..دست و … دست و "دلم " هم می لرزید ! نمی دانم چرا !! تعجب نکن ..واقعا نمی دانم چرا !

به کنار تختت رسیدم … دیدن ماسک روی صورتت سوز اشک بر دیده هایم نشاند … صدای منظم طپش قلبت … سرپا ایستادن خیلی سخت بود . صندلی را پیش کشیدم و نشستم . همانجایی که مادرت می نشست ..برایت دعا می خواند ..موهایت را شانه می کرد ..ناخن هایت را کوتاه می کرد …

نشستم : سلام "صفا جون" !

لبخندی تلخ بر لبهایم نشست : حالا که نمی شنویی بذار برای شاید آخرین بار در آخرین دیدارِ "دل بخواهی" من با تو اینطوری صدات کنم . دلم برای گذشته مون تنگ شده .. گذشته ای که من بودم و تو و بودی و… همه بودن ..فقط مهلا نبود .. واسه همین همه چی سر جای خودش بود ! یادته چقدر خوش بودیم ؟

اشک هایم فرو چکید : می دونی دیشب یاد چی افتاده بودم ؟ یاد اون پرتره هایی که یواشکی و بی حواس از من کشیده بودی …

اشک هایم را پاک کردم : یاد ترانه ی سلطان قلب ها هم افتاده بودم … برای اولین بار بعد از مدتها گوش دادم … همیشه همونو گوش می دادی .. مثل چند وقت پیشات که مهلا می گفت فقط دلم تنگته رو گوش می کنی ….

دستم به سوی موهایت رفت اما مهارش کردم … من به تارخ همه جوره …. بغض کردم اما همش به فکر توام … اما .. اما قول می دم تو خوب بشی دیگه بهت فکر نکنم .. تو خوب بشو برو دنبال زندگیت … من ببینم سرپا هستی قول می دم بهت فکرم نکنم … توام همینو می خوای مگه نه ؟ باید همینو بخوای .. خودم که می خوام ! اما نمیشه ! کاش زودتر چشم باز کنی و حال همه رو خوب کنی ..مخصوصا حال منو …

باز هم اشک هایم را پاک کردم .. چقدر اشک و چقدر بغض ..این ها کجا بودند که من می توانستم هنوز بخندم ؟

ــ راستی من .. من دارم مامان میشم … نمی خوای بهم تبریک بگی ؟ نکنه ناراحت بشی از این خبر ؟

باز هم اشک …

ــ من هنوزم همون شهرزادم … با تو راحتم ..حتی اگه صد سال نبینمت !

اشک و خنده با هم :یادم نمی ره با حرفام گاهی چقدر شرمزده ت می کردم یا عذابت می دادم ..البته ناخواسته … !!

باز هم ….

سرم را روی تخت گذاشتم : تو رو جون شهرزاد بیدار شو … بیدار شو تا منم آروم بگیرم …

سرم را بلند کردم : صفا یه وقت فکر نکنی من با وجود تارخ … به خدا نه .. فقط دیگه نمی دونم این حسی که بهت دارم چیه !! اگه برگردی یه لحظه هم با تو رو به رو نمیشم .. اما الان هیچ کس نمی تونه مانع این همه دلنگرانی من برای تو بشه .. حتی "خودم "!

نگاهم به قفسه ی سینه ات بود که آرام آرام بالا و پایین می شد … آه کشیدم : یعنی میشه یه بار دیگه بدون این دستگاه ها راحت و آسوده نفس بکشی ؟

romangram.com | @romangram_com