#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_241
به آن شب برگشتم … شبی که پرهام با همه ی سنگ دلیش به قولش وفا کرده بود و باتارخ تماس گرفته بود و آدرس خانه و زیر زمینی که ما در آن بودیم را به او داده بود ..خودش برای همیشه از این مملکت رفته بود و هیچ وقت هم کسی نفهمید کجا !! البته شاید بعدا بفهمیم ..نمی دانم …. من که خودم را مدیونش می دانم .. آری ..با همه ی پستی و آن همه شکنجه خودم را مدیونش می دانم که مرا از مرگ نجات داد ..از مرگی که مهلا برایم خواهان بود !
وقتی به هوش آمدم فقط تو را صدا می کردم … به اجبار با آرامبخش مرا به سکوت واداشتند! درد پایم هم که تازه عمل شده بود به درد آنچه که دیده بودم می افزود !!وقتی که شنیدم تو زنده ای اما در حالت کما بارقه ی امیدی در قلبم تابیدن گرفت … تو باز می گشتی … من مطمئن بودم …. رویارویی با عمه و عمو مصطفی برایم سخت بود اما توانستم آن ها را نادیده بگیرم …. توانستم چون غریبه ای هرروز به ملاقاتت بیایم و بی انکه حرفی با ان دو بزنم مدتها به تماشایت بایستم ..مثل همین امروز ..امروز هم مادرت را دیدم ..هنوز هم اشک هایش روان ست .. گاهی هم هق هق گریه اش را می شنوم … اما دلم برایش نرم نمی شود . دیگر نمی توانم او را دوست داشته باشم . نمی توانم او را ببخشم همانگونه که پدرم را .. او هم به ملاقاتم امد اما لام تا کام با او حرف نزدم … هیچ نگفتم . در سکوت آمد و در سکوت رفت … مثل یک غریبه !
مدتی طول کشید تا توانستم روی پایم بایستم و چقدر سخت بود برگشتن به خانه در حالی که همه ی فکرم پیش تو بود ..تارخ بارها مرا دید که از پشت شیشه بی تاب و بی طاقت برایت اشک می ریزم . چهره اش در هم می رفت اما حرفی نمی زد . لبخندش تلخ می شد اخم می کرد اما سرزنشم نمی کرد ..خوب حالم را درک می کرد … یک شب به او گفتم : فکر نکن از روی عشق و علاقست که برای صفا دل می سوزونم ..نه ..به خاطر اینه که با چشمهای خودم دیدم چقدر زجر کشید و به این روز افتاد .
لبخند زد تلخ و کمرنگ : می دونم!
شرمنده شدم ..این می دونمی که او گفت …. حالم را که دید گفت : خودتو اذیت نکن … من حالتو درک می کنم …
او حال مرا و من حال رامین را درک می کردم …شهره برایم تعریف کرد وقتی مرا در آن حال نزار دیده بوده چقدر از خود بیخود شده و پریشان ..بیچاره او ..بیچاره تو و بیچاره من … و حتی تارخ و مهلا … شاید ..نمی دانم بالاخره ممکنست نه ؟ اینکه ما هیچکدام در جایگاه واقعی خودمان قرار نگرفته باشیم ….به هر حال دیگر فکر کردن به این چیز ها هیچ را هم عوض نمی کند چه برسد به زندگی ما …
بگذار از مهلا هم بنویسم .. او هر چه برای من و تو بد خواست یک جا بر سرش آمد . با ضرباتی که پرهام به سرش زده بود جانش را از دست نداده بود در عوض برای همیشه اسیر صندلی چرخ دار شده بود …. حتی نمی توانست بدون کمک پرستارش لیوانی آب بخورد …
خیره به یک سو ..با نگاهی خیره به دور دستها با لبهایی خاموش و بی رنگ مدتها بود که در سکوتی غم انگیز فرو رفته بود … باور می کنی دلم برایش می سوخت ؟ با دیدنش اشک هایم روان شد .. مهلا ..با ان همه غرور به چه روزی افتاده بود ….. "دنیا دار مکافاتست "..مهلا یا این را نشنیده بود یا اگر شنیده بود فراموش کرده و به کار نبسته بود !!!
با حالت تهوع شدیدی که چند روزی بود به سراغم آمده بود خودم را دستشویی رساندم ..حدس اینکه چرا به این حال می افتادم کار سختی نبود … و با انجام یک تست ساده مطمئن شدم که …بله … فرد سومی به زندگی من و تارخ اضافه خواهد شد که مطمئنم می شد عشق مشترک من و او !!
در آینه به خودم لبخند زدم : مبارکه !!
واسه اون گریه نکن …اون دیگه مال تو نیست
تو داری تموم میشی … توی این چشمای خیس
چه روزایی که به پاش ….موندی چشم به راه اون
قلبتو شکست و رفت…. دلت موند بی هم زبون
چه روزایی که دلت …. جلو چشماش می شکست
گم شدی تو وعده هاش … خیلی حرفا زد و رفت
دلمو می سوزونی …. قلبو آتیش می زنی!
بی وفاییشو دیدی …. دل ازش نمی کنی!
بی قراری می کنی … گریه زاری می کنی !
ببین اشــــکاتو چطور …داری جاری می کنی !
اشک چشماتو نریز واسه اون دل نسوزون
romangram.com | @romangram_com