#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_240

خندید و راست ایستاد : کجایی ؟ با اون ضربه ای که به سرت خورد گفتم جون سالم به در نمی بری! عجب جون سختی هستی تو …

و آرام آرام به ته انبار نزدیک شد …لرزش بدنم آنقدر بود که نتوانم سرپا بایستم و نقش زمین شوم …. کاش مرا بکشد اما فکر دیگری در سر نپروراند!

با صدای افتادنم متوجهم شد و آمد و درست مقابلم ایستاد …نور چراغ قوه را توی صورتم انداخت دستم را مقابل صورتم و چشمهای وحشت زده ام گرفتم .

چراغ قوه را پایین آورد و من توانستم صورتش را بهتر ببینم : نچ نچ ببین پرهام خان با صورت نازنینت چیکار کرده !!!

آب دهانم را فرو دادم..زبانم بند آمده بود …. همه ی واژه ها از ذهنم رفته بودند فقط به چشمهای خونسردش خیره مانده بودم . لبخندی بر لبانش نشاند : چشما و نگاهت خیلی معصوم به نظر می رسه …. آدم نمی تونه زیاد اذیتت کنه !!! من همه ی داستان تو و مهلا و این صفای بی غیرتو می دونم …. مهلا همه چیز رو برام تعریف کرده بود … حالم از او و صفا و حتی شوهر تو به هم می خوره …

خندید : فکر کن ..حالِ من دیگه از اینا به هم می خوره حساب کن اینا کین دیگه !!!

خنده اش را قطع کرد و اخم به جایش نشاند : حیف تو دختر!!

برخاست و پشت به من ایستاد : به هم قول داده بودیم از ایران بریم … می خواست صفا رو سربه نیست کنه تا همه ی عقده هاش خالی بشه …. یه باره یاد تو افتاد گفت باید تو هم تو این آتیش بسوزی دل پری ازت داشت … هرچی می گفت گوش می کردم … کمکش می کردم به خواستش برسه مدتی بود زیر نظرت داشتم ..می دیدم سرت تو لاک خودته برام عجیب بود چرا اینجوری کینه تو به دل گرفته !! این اولین نقشه اش بود که تو رو بکشونه خونه و منم کاری باهات بکنم که دیگه نتونی برگردی خونه و تو روی شوهرت نگاه کنی که از شانست صف برگشت و نقشه عوض شد …داشت منفجر می شد واسه همین زد به سرش و تصمیم گرفت هردوتونو زجر کش کنه … بعدم با اون همه پول دست همو بگیریم و از اینجا بریم …هه خیالات برش داشته بود که من اینقد پپه م که عاشق همچین اژدهایی بشم !! من فقط می خواستم به امروز برسم ..همه ی دار و ندار خودش و صفا رو فروخت و داد به من و اعتمادی که تو این مدت بهم پیدا کرده ! الان همه ی ثروتش به صورت دلار تو دستای منه ..منم تا دو ساعت دیگه از ایران می رم …. برای همیشه !! من نمک خور و نمکدون شکون نیستم … کاری هم که الان باهاش کردم جواب همه ی تحقیر هایی بود که بهم کرده بود …. با اینکه به من نیاز داشت همیشه ازم سواری گرفته بود ..نمی دونست این اسب رام ممکنه یه روزی چنان چموش بشه که بزنتش زمین ..جوری که دیگه هرگز نتونه بلند بشه !

به طرفم برگشت : نمی دونم چرا اینا رو برای تو گفتم … شاید فقط رنگ نگاهت …نمی دونم .. از دیروز تا حالا از فکرت در نیومدم … دلم نمی خواد بمیری …یعنی حقت نیست با این دوتا احمق یه سرنوشت مشترک داشته باشی … من فردا از طریق یه رابط با پلیس تماس می گیرم و آدرس اینجا رو می دم . سعی کن تا اون موقع زنده بمونی …

قدمی از من دور شد که به پایش افتادم : تو رو خدا …برو ..هرجا می خوای بری برو ..من اسمی از تو نمی برم …فقط بذار صفا رو نجات بدم ..اون هنوز زندست …. به جون هرکی دوست داری …

نگاهش را به سمت تو برگرداند پاهایش را از دستم کشید … از من دور شد بالای سرت ایستاد …. خدای من ….دست در جیبش کرد و …. اسلحه را بیرون کشید و به سمت تو ….چرا نمی توانستم فریاد بزنم ..التماس کنم ….

صدای شلیک چنان وحشتی به جانم ریخت که حتی نتوانستم جیغ بزنم … فقط تکان محکمی خوردی و دیگر هیچ ! خدای من !!

به طرفم برگشت : الان دیگه نیست … نگران نباش! به فکر خودت باش! اینا حقشون همین بود ….

این را گفت و از پلکان بالا رفت … آنقدر ترسیده و شوکه شده بودم که دیگر تاب نیاوردم … حجمی سیاه تر از فضای زیر زمین به سویم هجوم آورد و دیگر چیزی از حال نفهمیدم !

ــ شهرزاد ؟ هنوز اینجایی ؟

نگاه از تو گرفتم و به سمت هستی برگشتم . شرمگین و خجل گفتم : دیگه دارم می رم .

کنارم ایستاد و به تو خیره شد : برو عزیزم . من هستم …. خبری شد بهت می گم …

و نگاهم کرد . چشمهایش مثل همیشه غمگین بود . غمی که از وقت رفتن مادرش در چشمهایش خانه کرده بود …

این جملات تکراری هرروز بین ما رد و بدل می شد … سه ماه بود که من به انتظار بازگشتت از پشت شیشه به تو خیره می ماندم و گاهی بی صدا اشک می ریختم … برایت دعا می خواندم … هنوز امید داشتم به بازگشتت از کما!

از هستی خدا حافظی کردم و پس از تعویض روپوشم از بیمارستان خارج شدم . هرروز با دلی سرشار از امیدی پنهان پا به بیمارستان می گذاشتم و شب با دلی غمگین و گرفته به خانه باز می گشتم . همه ی سعیم این بود که تارخ متوجه حال و روزم نشود … این نگرانی برای تو دست خودم نبود که خودم را به آن راه بزنم و به خودم هم بگویم که دل پریشانِ حال و احوالت نیستم ….

من فقط در مقابل او و برای راحتی خیالش نقش بازی می کردم … سعی می کردم از تو حرفی نزنم … خودم را غصه دار تو نشان ندهم … می خواستم هراس این را نداشته باشد که مبادا با آن همه عشقی که به من دارد مرا از دست بدهد! من زندگیمان را دوست داشتم . تارخ را پذیرفته بودم ..قبلا هم همه ی این ها را گفته ام نه ؟ تو چه حالی می شوی وقتی می شنوی که می گویم به تارخ عادت کرده ام ؟ یا اقرار می کنم دوستش دارم ؟ اگر بگویی اذیت نمی شوی باور نمی کنم … برای همین دیگر از زندگیم اینگونه تعریف نمی کنم .. نمی گویم تارخ توانسته جای تو را در قلبم بگیرد یا نه !! نمی گویم توانسته ام او را اندازه ی تو دوست داشته باشم یا نه … نمی گویم باور کرده ام که عشقِ اول چیز دیگریست یا نه ! نمی گویم آیا در نظرم عشق و علاقه ای می تواند جای عشق اول را بگیرد یا نه !!! دیگر هیچ چیز نمی گویم که تو ناراحت نشوی .. تو به دل نگیری و حسرت نخوری …فکر نکن من حسرت می خورم .. یا قلبم فشرده می شود ..نه ! من فقط به خاطر توست که سکوت می کنم !من خیلی وقت است که عوض شده ام ..من بر خلاف تو آنقدر قوی بودم که باآن همه زخم و رنج و غم توانستم به پا خیزم و تو را و عشقت را و گذشته را به دست فراموشی بسپارم … مدیونی اگر به من بخندی و بگویی رفتارم یا حرف هایم رنگ و بویی غیر از این را دارد !!

به خانه رسیدم . تارخ آن شب نبود و مادر و شهره هم به خانه ی مهراب رفته بودند . تنها بودم … می توانستم برایت بنویسم …

romangram.com | @romangram_com