#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_239
برگشتم وباز هم سردی دستانت برودتی عجیب به تنم سرازیر کرد … دقایقی طولانی گذشت تا توانستی گره را شل کنی …. و وقتی باز شد با ناباوری و هیجان گفتم وای باز شد ….خدا رو شکر!
اما حالت خوب نبود گویا به سختی نشسته بودی که به محض باز شدن دستهایم خودت را رها کردی!
با عجله پاهایم را نیز باز کردم …هرچند خیلی سخت بود اما موفق شدم به طرف تو برگشتم : بذار دستای تو رو هم باز کنم …
جوابم را ندادی … به رویت خم شدم : صفا ؟
دستم را روی سینه ات گذاشتم : صفا… صفا حالت خوبه ؟!! جواب بده ..صفــ
دستهایم به …خدای من! کتفت غرق در خون بود و دستهای من هم خیس شد وحشت زده تکانت دادم : صفا ؟ تو رو خدا جواب بده ….
دستم را روی رگ گردنت گذاشتم اما دستم سر شده بود و حس نمی کردم …..
با کمی فشار تو را راست خواباندم و سرم را روی سینه ات گذاشتم … صدای ضربان ضعیفی به گوشم رسید …
اشکهایم با شدت بیشتری می چکید : تو تیر خوردی ؟ زخمی بودی چرا به من نگفتی ؟ !!نباید اینقد حرف می زدی … پس برای همین اینقدر یخ کرده بودی!!! خدایا حالا چیکار کنم ؟
جزگریه و دعا کاری از دستم بر نمی آمد …بلند شدم و به سختی به سمت انباری که گفته بودی به راه افتادم . با هر حرکتی دردی جانکاه در ساق پایم می ریخت که نفسم بند می آمد!
به دنبال کلید برق گشتم اما چیزی پیدا نکردم ! آن قسمت با نور کمی که از دریچه ی کوچک نزدیک سقف متساعد بود تقریبا روشن بود و می شد کارتون های بزرگ و کوچکی را دید که حدس زدم بعضی هایش می تواند برای مشروبات الکلی باشد که دیدنشان حالم را بیش از پیش گرفت و ردپای اشکهایی که روی صورتم می رفت که خشک شود دوباره تازه و گرم می کرد!
نمی دانستم کجا را بگردم … نگاهی به سوی تو انداختم اما نمی دیدمت … فقط هاله ای سیاه …
باید کاری می کردم …با آن خونریزی که داشتی و آن وضعیت اعتیاد به الکل اوضاعت خیلی بد بود! ممکن بود خدای نکرده ….
چانه ام از بغض لرزید : نه ..من نمی ذارم …. نمی ذارم اتفاقی برات بیفته …
اشک هایم را پاک کردم و شروع به گشتن کردم ..با دقت یکی یکی کارتون ها را باز کردم و …
نمی دانم چقدر گذشته بود که صدای باز شدن در باعث وحشتم شد …. حجمی از نور برای دقایقی به درون وارد شد اما دوباره در بسته شد . خیره ومبهوت چشم به چراغ قوه ای دوختم که …
با دیدن تصویر رو به رو مات تر از قبل و همچنان بی حرکت به آن جا چشم دوختم ! پرهام بود و اگر درست می دیدم مهلا ! اما نه آن مهلایی که تا روز گذشته دیده بودم ….پرهام او را چون جسمی سبک به دنبال خود می کشید روی پله ها …جسمی بی حرکت …شبیه…شبیه جسد!!
پایین پله ها که رسید او را محکم برزمین پرت کرد مهلا نه حرکت کرد نه حتی ناله ! رعشه به بدنم افتاد …حتما او را کشته بود … و حالا نوبت من و تو بود!
متوجه نبودنم شد با چراغ قوه اطراف را گشت کمی روی صفا مکث کرد و با پا او را هل داد و خم شد و صورتش را دقیق نگاه کرد : پس جون دادی!! آخــــــی چه عاشقانه !! بلاخره در راه عشق فنا شدی!!
romangram.com | @romangram_com