#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_238
اشک در چشمهایم نشست ..گلویم خشک بود و صدایم گرفته : اما من می ترسم !همش تقصیر منه ..اگه اینقدر احمق نبودم که به مهلا اعتماد کنم این اتفاقات نمی افتاد و توام به دردسر نمی افتادی!!
حرف زدن برایت سخت بود : با ..این فکـ..را خو..دتو آزار نده ….اون خیلی وقته به خون …من ..تشنست….سری قبل هم که …تو ..بیمارستان ..منو تو اون حالت ..دیدی ..اون منو از بالای پله ها هل داده بود …. حالم خوش نبود و راحت پرت شدم … یه وقت اومدم خودمو رو تخت بیمارستان دیدم ….. اما انکار کرد گفت توهم زدی …. فقط بهش گفـ..تم ..گفــ..تم ..از زنـ..زنـدگیم بره گمــ…گم شه!
به سرفه افتادی …لرزیدن بدنت رو کاملا حس می کردم ..صدایت هم می لرزید .
اشکهایم بر روی صورتم روان شد : اینجا هیچ راه فراری نداره ؟
ــ نه…فقط ..اون دری که بالاست والان هم قفله ….
صدای نفس های به شماره افتاده ات استرسم را بیشتر می کرد . به سختی و با ناله از درد برخاستم : یعنی کسی صدامونو میشنوه ؟
ــ این…این ..خونه خیلی بزرگه … کسی هم همسایگیش زندگی نمی کنه….
گریم شدیدتر شد : اما من نمی خوام اینجوری بمیرم …. اگه چند سال پیش بود خوشحالم می شدم اما الان …نمی خوام …
ــ برای من که ..فرقی نمی کنه …فقط …فقط …دلواپس توام شهرزاد….
به گریه افتادی : منو می بخشی ؟
به سمت پله ها رفتم : اما ما تسلیم نمیشیم …خودتو نباز …حتما یه راهی پیدا میشه …اصلا …اصلا اون گوشی که گفتی رو چطور می تونم پیدا کنم ؟
صدایت هنوز بغض داشت ..بینی ات را بالا کشیدی و نفس گرفتی
ــ اون ..اونجاست ..ته انبار …زیر اون پنجره …با دستای بسته که نمی تونی ….بیا شاید بتونم دستتو باز کنم ….
بی حرف برگشتم و نشستم ..دردپایم آنقدر بود که بی اراده جیغ بزنم و به خود بپیچم !
بلند شدی ..هنوز هم می لرزیدی اما کم بهتر بودی …بوی عجیب و آشنایی به مشامم خورد …بوی خون!
سرم را نزدیکت آوردم و…این بو از بدن تو بود بهت زده گفتم : بدنت خونریزی داره ؟
لحنت متعجب بود : خون ؟نه …نه ..اصلا ..فقط به خاط این …الکل لعنتی حالم خرابه!! بیا ببینم میشه باز کنم دستتو یا نه …
اما من مطمئن بودم که مشکلی به جز این وجود دارد!
ــ اینجا لامپی چیزی نداره ؟
ــ یه لامپ کم مصرف اون ته هست …
خودت را به من نزدیک کردی : برگرد …
romangram.com | @romangram_com