#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_237


نفس نفس می زدی …

ــ مشکلی داری ؟

ــ نه ..نه خوبم …نگران نباش!

زیرلب گفتم ..جوری گفتم تا بشنوی ..نمی دانم چرا این کار را کردم : نیستم !

آرام خندیدی :خوبه ! غیره این بود تعجب می کردم ! حالا ببین می تونی دستمو باز کنی ؟

ــ من که دستای خودم بستست پامم اونقدر درد داره که می خوام فریاد بزنم … چطوری حرکت کنم ؟

برگشتی و پشت به من نشستی : همه ی سعیتو بکن .

با اینکه وضیعت خیلی بدی بود تلاش کردم تا شاید بتوانم دست او را باز کنم : اینجا چاقویی ..چیزی پیدا نمیشه ؟

ــ نمی دونم … ممکنه باشه ..اما اینقد ..تاریکه که ….

دستم به دستت خورد خیلی سرد بود ..متعجب گفتم : چرا یخ کردی ؟!!

ــ مهم نیست ..بیبن باز میشه یا نه!

فقط سردی دستت بود که توجهم را جلب می کرد یا بهتر بگویم حواسم را پرت می کرد کلافه و ناتوان گفتم : نمیشه ..خیلی محکمه …دستای خودمم که به زور می تونم حرکت بدم … دستای توام اونقدر سرده که …



عصبی شدی : گفتم که به فکر سردی دستای من نباش! من نیاز به الکل دارم … مگه نمی دونی معتادم بهش که هی تکرار می کنی ؟!! الانم فشارم افتاده…

دستهایت شروع به لرزش کرد …. به طرفت برگشتم با اینکه درست نمی دیدمت به صورت نگاه کردم: داری می لرزی …

روی زمین دراز کشیدی : تمام دیشبو نتونستم بخوابم ..مهم نیست …

خودم را به تو نزدیکتر کردم می خواستم نبضت را بگیرم اما امکان نداشت با آن همه طناب !!

گفتم : مصرفتو یک بارگی قطع کردی ممکنه تشنج کنی … ضربان قلبت هم زیاد شده ؟

نفس نفس ی زدی : آره… خیلی زیاد!

ترس به قلبم چنگ انداخت : خدا یا چیکار کنم ؟

ــ نترس ..هنوز ..خوبم .من ..تو رو… تنها نمی ذارم….


romangram.com | @romangram_com