#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_236

ــ خیلی بدم … یادم نمیاد چه اتفاقی افتاد …

ــ پرهام من و تو رو به این روز انداخت … خدا رو شکر که به هوش اومدی …از دیروز تا حالا داشتم از نگرانی می مردم …

متعجب گفتم : دیروز ؟

ــ آره ..الان صبحه …تازه هوا روشن شده …

نگران گفتم : وای ..خدای من ..حتما تا الان مامانم و تارخ خودشونو از ناراحتی کشتن!

ناخواسته به دلت زده بودم ! سکوت کردی! نفس عمیقی کشیدی : آره ..بیچاره ها حتما خیلی نگرانن …. کاش نیومده بودی !

ــ آره ..کاش نیومده بودم …

و با حرکت آرامی که انجام دادم درد عظیمی در ساق پای راستم حس کردم که از درد نالیدم : خدایااااا …فکر کنم پام شکسته ..

نگران گفتی : واقعا ؟ نمی تونی حرکت بدی ؟

ــ نه ..نمی تونم … ضربه ی بدی خورد …دارم از درد می میرم ….

به طرفت برگشتم : تو مشکلی نداری ؟

با کمی مکث گفتی : نه ..من خوبم … فقط دست و پام بستست .

ــ خیلی تشنمه ….

ــ اینجا آب هست قربونت بشم …. اما ..

لحن مهربانت …نه ..نمی خواستم ! چشمانم از اشک به سوزش افتاد : خواهش می کنم صفا با من اینجوری حرف نزن !

ــ معذرت میخوام ..حق با توئه ..نباید!! اما اونقدر پریشون بودم که …

ــ اینجا کجاست که می دونی آب هست ؟

ــ زیر زمین خونه ی منه… نه اون خونه که تو دیروز اومدی … اینجا رو …

حرفت را ادامه ندادی ..من هم نپرسیدم .

دقایقی بعد گفتی : اینجا گوشی موبایل هم دارم اما یه مشکلی داره گاهی شارژ نمی گیره واسه همین آوردم اینجا بین خرت و پرتای ته انباره ….

با چشم هایی که کمی به تاریکی عادت کرده بود به اطراف نگریستم … بهتر از دقایقی پیش می دیدم ..اما با آن وضعیتم چطور می توانستم به دنبال گوشی به راه بیفتم ؟

ــ اگه دستم باز می شد خوب بود …

romangram.com | @romangram_com