#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_235


به سویش هجوم بردی : تف به وجدانت بیاد ..باز بگو چرا ازم متنفری!

اما پرهام راهت را سد کرد : مواظب رفتارت باش !

با او دست به یقه شدی … ظاهرت از او هم نیرومند تر به نظر می رسید اما تعادل نداشتی! حالت خوب نبود …. اوبود که توانست با چند ضربه تو را از پا بیندازد ! چون بید می لرزیدم و همه ی وجودم یخ کرده بود بی اراده به سویت دویدم اشک هایم به اختیارم نبودند !

صورتت غرق به خون شده بود …

مهلا گفت : چیه ؟ هنوز خاطرشو می خوای ؟ تارخ تو این مدت نتونست دل ه*ر*ز*ه*تو به دست بیاره ؟

اشک هایم را پاک کردم : خفه شو ! ازت متنفرم … باورم نمیشه یکی بتونه تا این حد پست باشه !

پرهام با لگد به پهلویم کوبید : خفه شو … با خانوم درست حرف بزن !

خدای من ! چه دردی .. به خود پیچیدم ….

خودت را جمع کردی : حرفتو بزن لعنتی چی می خوای که گورتو گم کنی و از زندگیم بری ؟

با پوزخندی که بر لب داشت نگاه سرد و پر از کینه اش را به تو دوخت : من دیگه هیچی ازت نمی خوام ! جونتو می خوام ! جون خودتو عزیزتو!!

به پرهام اشاره کرد و از اتاق خارج شد . اما برگشت و رو به من : نگران تارخ جونتم نباش ..اون نمی دونه اینجایی ..من با مادرت تماس گرفتم و گفتم قرار بوده بیای اینجا اما نیومدی!!!دوباره رفت …. باورم نمی شد دارم این اتفاقات را در بیداری می بینم …. پرهام هردومان را زیر مشت و لگد گرفت …. همه ی سعیت این بود که سپر من بشوی .پرهام برایش مهم نبود!هرکدام را که می توانست و نزدیکتر بود می زد ..چند بار برای دفاع برخاستی اما از آنجا که حالتِ مستی از سرت نپریده بود نمی توانستی مقابلش محکم بایستی!

با ضربه ای که به سرم خورد نفهمیدم کجا هستم ….در عالم بیهوشی فرو رفتم و فقط صدای فریاد تو و کمی بعد شلیک گلوله را شنیدم ..همین و دیگر هیچ !! تا وقتی که ……



ــ تو رو خدا چشمای قشنگتو باز کن!!! شهرازدم ..بازکن چشماتو ..نگام کن ! بگو که حالت خوبه … دارم دیوونه میشم …. شهرزاد …

صدای مردانه ای که پر از بغض بود و گریه …در حالتی بین خواب و بیداری بودم .. بوسه های گرم و خیسی را روی سر و پیشانی ام حس می کردم اما قادر نبودم چشم بگشایم … کم کم هوشیار می شدم … شنیدن آن صدا حس عجیبی به من می داد ! خیلی آشنا بود اما هنوز نمی توانستم به خودم بگویم که صدای کیست!

دوباره صدایم می کرد … پاسخ نمی شنید و گریه می کرد … سعی کردم پلک هایم را باز کنم …چشم گشودم و حجم کمی از نور را در نقطه ای دور در مقابلم دیدم ..جز آن همه چیز سیاه بود و غوطه ور در تاریکی ! کجا بودم ؟

با وجود درد زیادی که در بدن داشتم به خودم حرکتی دادم که ناله ام بلند شد … همان صدا که حضورش راکاملا احساس می کردم ناباور و ذوق زده گفت : شهرزاد به هوشی ؟

سر چرخاندم … سایه ای از تو را دیدم … با دیدنت همه چیز در خاطرم زنده شد !!!دستهایم را بسته بودند !

ــ صفا …. صفا ..ما کجاییم ؟

ــ قربون صدات برم ..فکر می کردم خدای نکرده زبونم لال ….

بغض صدایت را لرزاند …ادامه ندادی : حالت چطوره ؟


romangram.com | @romangram_com