#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_234
با بهت و سر در گمی پرسیدم : آخه چرا ؟ !! تو باید به ….
شهرزاد مهلا به تو دروغ گفته … خیلی وقته دنبال اینه که زهرشو به تو بریزه !!! اون با تو قرار گذاشته که بیای و تلافی علاقه ی من به تو رو سرت در بیاره !! اما برگشتن من باعث شد نقشش به هم بریزه ..قرار بود برم ترکیه ..حتی بلیطم هم اوکی کردم .. اما حالم خراب بود نتونستم برم … همین دوساعت پیش برگشتم .. خوشحالم که اتفاقی برات نیفتاده …
متحیر بی آنکه پلک بزنم گفتم : اما اون حاملست … برگه ی آزمایش …
ــ نه عزیز من .. بچه ای در کار نیست ..همین الان از اینجا برو و دیگه هیچ وقت برنگرد و به هیچ عنوان هم بامهلا رو به رو نشو … ممنون که با همه ی بدی هام بازم به فکر بودی که زندگی نحس و نکبت منو نجات بدی …. مثل همیشه منو شرمنده ی خوبی هات کردی …
هوشیار تر از لحظه ی اول بودی .. خیلی هوشیارتر ! نمیتوانستم حرف هایت را باور نکنم و بی خیالشان بشوم …. ترس به جانم ریخت …. عقب رفتم : آخه چرا ؟!! من که خیلی وقته پامو از زندگی تو و اون بیرون کشیدم !!!
مقابلم ایستادی . دست برشانه ام گذاشتی : آره ..ولی بعد از تو من دیگه اون صفایی نبودم که مهلا عاشقش بود!! من هیچ وقت نتونستم تو رو فراموش کنم !!
حرارت دستانت از لبا سهایم گذشت و تنم را … خدای من! خودم را پس کشیدم ….چشمهایم پر از اشک بود … مثل چشم های تو !!!
ــ این بازی کی تموم میشه ؟!!
ــ وقتی که تو از روی زمین کم بشی!!
صدای سرد و خشن مهلا از پشت سرم به گوش رسید . به طرفش برگشتم : مهلا ..من به تو اعتماد کردم !!! تو بازم به من دروغ گفتی ؟!!
رنگش پریده بود : از هردوتون متنفرم … دلم می خواد هردوتون جلو چشمای خودم جون بدید !!! اون وقت شاید آروم بگیرم …
تو با عصبانیت به او نگاه کردی : برای چی پای شهرزادو دوباره کشیدی وسط ؟
چشمهای کشیده اش را به تو دوخت : پای اون همیشه وسط زندگی ما بوده !
مقابلش ایستادی : یادت نره که این تو بودی که پا تو کفش شهرزاد کردی و زندگیشو ازش گرفتی !
ــ آره چون تو رو حق مسلم خودم می دونستم ! اما تو هیچ وقت علاقه ی منو باور نکردی!
ــ باور نکردم چون اون چیزی که می خواستم نبودی .. از زمین تا آسمون با ایده آل های من تفاوت داشتی !! ببین منو به کجا کشوندی!! من این بودم ؟ همه ی باورامو ازم گرفتی لعنتی! خدا و خونواده و عشقمو ازم گرفتی …. چرا بی خیال من نمی شی ؟
خیره در نگاهت گفت : امروز دیگه بی خیالت شدم !
سر به عقب گرداند : پرهام ؟
مات و بی حرکت بر جای مانده بودم … مردی قد بلند باهیکلی بسیار درشت در آستانه ی در قرار گرفت : بله خانوم ؟!
چشمهای متعجب تو دیدنی بود : می خوای چه غلطی بکنی ؟ این لندهور کیه ؟
خندید : کسیه که همه جوره جورِ نبودنهاتو می کشه !!! بعد از توهم قراره بشه ….
خنده ای چندش آور : بگم یا فهمیدی ؟
romangram.com | @romangram_com