#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_233
حالت تهوع پیدا کردم … خیلی شدید … عقب کشیدم : نزدیکم نشو …
سیگار به انتهایش و به انگشتت رسیده بود که انگونه با اخم پرتش کردی و پا بر آن گذاشتی ..نگاهت به انگشتت بود عصبی و بد خلق با لحن بدی گفتی : می دونستی حالتو به هم می زنم چرا اومدی ؟
اخم در هم کشیدم : برای خوشایند تو یا خودم نیومدم .. اومدم بپرسم چرا می خوای از مهلا جدا شی ؟!
نگاهت ثابت ماند به چهره ام …کنجکاوی!
لب گشودی : من پشیمونم …
نگاهت لغزید …اشک در چشمانت لرزید : حالم بده … پشیمونم و کاری از دستم بر نمیاد !!
دستت را بالا آوردی : باورم نمیشه یعنی خودتی ؟!!!
چشمهایت مرا به گذشته برد ! به جایی که از آن گریزان بودم !
نگاهم را گرفتم تا آسوده تر باشم : الان دیگه پشیمونی سودی نداره …. خیلی دیره ..برای جبران … برای جدایی … برای برگشتن یا هر کاری شبیه به این !
گامی به عقب برداشتی :داغونم … داغونِ داغون … اما ..منظورم به برگشتن نیست ..می دونم تو خوشبختیتو با هیچ چیزی عوض نمی کنی … می دونم تونستی من و گذشته ی درب و داغونمونو فراموش کنی …
پشت به من کردی : می دونم که منتظر دیدن من تو این حال و روز نبودی … اما خوبه که ببینی … خوب تماشا کن! ببین چه جوری تاوان شکستن دلتو دادم !
قلبم از آن همه بی قراری گرفت .. من نمی توانستم تو را آنقدر بی تاب و پریشان بیبنم!
ــ ببین من اومدم ازت بخوام زندگیتو بیشتر از این خراب نکنی … به فکر بچه ای باش که تو راهه … تا چند وقت دیگه به دنیا میاد و به محبت پدر و مادر .. به هردوتون نیاز داره .. من و گذشته رو فراموش کن .. باور کن می تونی .. اونقدرام سخت نیست که تصور می کنی ..کافیه بخوای ..باید به خودت بگی ..باید باور کنی که همه چیز تموم شده و دیگه بر نمی گرده …
به طرفم برگشتی : خب همه ی دردم اینه که نمی تونم .. نمیشه .. باورم نمیشه من چطور تونستم تو رو از دست بدم .. چطور باور کردم که تو می تونی بد باشی ؟
همه ی اون روزا شده کابوس خواب و بیداریم ! داره منو از پا می ندازه ..همه ی زندگیمو به گند کشیدم تا شاید لحظه ای اون اتفاقاتو فراموش کنم ..اما نمی تونم … این کابوسا داره به جنونم می کشونه !
هرلحظه دلتنگ توام … دلتنگ گذشته … همه ی فکرم اون خاطراتیه که …
ناگه سکوت کردی ..اخم بر چهره ات بیش از پیش جان گرفت : گفتی بچه ؟ کدوم بچه ؟
یعنی هنوز مهلا به تو نگفته بود؟ بی جواب به سوالی که از خودم پرسیده بودم به تو نگاه کردم : اینقدر خودخواه نباش …بسه هرچی خراب کردی و آباد نکردی ..هم زندگی من .. هم زندگی خودتو .. هم …دیگه به فکر این طفل معصوم باش .. زندگی این بچه رو بسا….
به من نزدیک شدی و مقابلم ایستادی : از کدوم بچه حرف می زنی ؟ اصلا .. اصلا تو چرا اومدی اینجا ؟ !!
با آن حالت متعجب و حیران مرا هم گیج می کردی : خب ..راستش مهلا از من خواست که …که بیام با تو حرف بزنم ..اون فکر می کنه هنوز هم حرف های من برای تو … اهمیت داره ..
پریشان تر از قبل : ببین من اصلا حال و روز خودمو نمی فهمم شهرزاد .. تو نباید می اومدی اینجا … همین الان از اینجا برو …
romangram.com | @romangram_com