#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_232

برخاستم : توام با من بیا ..

ــ ازش می ترسی ؟

به حالتی متعجب این را گفت ..نمی دانم موفق شدم خودم را خونسرد نشان دهم یا نه : چرا باید بترسم ؟ گفتم مقابل خودت حرف بزنیم …بهتره !

ــ نه ..من راحت نیستم .. نمی خوام وقتی بهش می گی به خواست من اومدی ..خودم اونجا حضور داشته باشم ! نمی خوام بهم بخنده ….

بی حرف به سمت پله ها رفتم …خدایا کمکم کن!

مهلا گفت آخرین اتاق سمت راست .

ماقبل اتاق ایستادم … پاهایم می لرزید به یاد آن روز افتاده بودم … اگر بازهم …نه.. مهلا هم هست … دیگر این اتفاق نمی افتد !

صدای موزیکی آرام به گوش می رسید …

لحظاتی ایستادم … گوش دادم صدای معین بود …

ترانه ی دلم تنگته !!

ــ مدام همینو گوش می ده …

از حضور ناگهانی مهلا پشت سرم ترسیدم .. دست خودم نبود آخر ذهنم درگیر خاطرات بد و منفی بود .

در زد و آرام آن را گشود . دستش را پشتم گذاشت و به درون هدایتم کرد .. نگاهش کردم . لبخند زد . رفت و من به درون نگریستم … تو را دیدم .. روی تخت دراز کشیده بودی … نگاهت به سقف بود و سیگاری آرام آرام لای انگشتانت می سوخت و دود می کرد . بوی سیگارحال ناخوشم را بدتر می کرد .

اشک از گوشه ی چشمانت روان بود … قلبم به سوزش افتاد .

می دانستم صدایم می لرزد : سلام .

ناباور به سویم برگشتی … چشمانت سرخ پر اشک بود نشستی ….

ــ دارم خواب می بینم ؟ !! تو … تو اینجایی؟!!

سخت بود بر خودم مسلط شدن … سخت بود .

برخاستی و به سویم آمدی و من به میلم برای عقب رفتن و پا پس کشیدن غلبه کردم …بر جای ماندم .

ــ اومدم باهات حرف بزنم .

رو به رویم ایستادی : باورم نمیشه!!! باورم نمیشه ….

نفست همان بوی لعنتی را داشت ..همان ….

romangram.com | @romangram_com