#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_231
ــ اما من نمی تونم باهاش حرف بزنم .. تحمل دیدنشو ندارم .
ــ اگه فکر می کنی می تونی کمکش کنی باید این کارو انجام بدی .. به وظیفت عمل کن .. فکر کن یه غریبست .. فکر کن یکی از بیمارای بیمارستانه!
نمی شد! با همه غریبگیت باز هم در ضمیر نا خودآگاهم … چشمهایم را بستم : سرم درد می کنه! باید فکر کنم .
ــ از جانب من خیالت راحت باشه .. من به تو ایمان دارم .
چه خوب بود به زبان آوردن این کلمات از جانب او و شنیدنش برای من ! کاری که تو نتوانستی انجام بدهی .. تو که از بچگی مرا می شناختی! باید خوب فکر می کردم …
**********
از مهلا آدرس گرفتم . مقابل خانه تان ایستاده بودم .. دستم برای زدن آیفون بالا نمی آمد … دلهره داشتم … از رو به رو شدن با تو دلم حال غریبی داشت .. خوب نبودم .
پس از آن همه کلنجار رفتن با خودم بالاخره زنگ را فشردم …. صدای مهلا را شنیدم . خودم را معرفی کردم .. در باز شد و اولین گام را به درون گذاشتم . قلبم را نتوانستم آرام کنم … اگر باز هم برایم نقشه ای کشیده باشند! اما نه ..من این بار اشتباه گذشته را تکرار نکردم … همه چیز را به تارخ گفته بودم … حالا که خوب فکر می کنم می بینم بی انصافیست که بخواهم فقط تو را مقصر ببینم .. شاید اگر من همان اول به تو گفته بودم که …
در ساختمان بزرگ رو به رو باز شد .
مهلا آراسته و زیبا بیرون آمد .. به استقبال من !
با هم دست دادیم . سرد احوالپرسی کردیم . مرا به درون خانه راهنمایی و دعوت کرد .
خانه ی زیبایی داشتید ..فکر نمی کردم بتوانید بر خرابه های خانه ی آرزو های من چنین خانه ای بنا کنید ..اما نه لحظه ای درنگ !! این خانه ظاهرا زیبا بود …بنایش سست بود .. که اگر نبود مهلا با آن همه غروربه من رو نمی انداخت برای آباد کردنش!
دقایقی تنهایم گذاشت …. با خودم عهد کرده بودم که با هر چیز که از من پذیرایی کند لب به چیزی نزنم … مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید هم می ترسد! زیادی محتاط شده بودم … دیگر تحمل زخم خوردن را نداشتم …تازه خوب شده بودم !
با چای و شیرینی آمد ..اما گفتم : زیاد وقت ندارم ..باید برگردم … الان شوهرت کجاست ؟
آوردن نامت برایم سخت بود. نامی که همیشه با جانم خطابش می کردم … یادش به خیر ..صفا جون .. و چقدر مادر تنبیهم می کرد برای اینگونه خطاب کردنم … لبخند نا خواسته ام را از لب برداشتم .و منتظر نگاهش کردم .
ــ الان تو اتاق خودشه .. یعنی همه ی وقتش رو اون تو می گذرونه …
با اشاره ی او به بالای پلکان مرمری نگاهم را به آن سو دوختم ….
ــ یعنی الان هم تو حالت … تو حالت مستیه ؟
سرش را تکان داد : آره . … همیشه اینطوریه …
می ترسیدم . از حالت مستی ات می ترسیدم … هنوز تنم به رعشه می افتاد وقتی به یاد می آوردم که در آن حالت ….
romangram.com | @romangram_com