#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_230
نگاهش رنگ نا امیدی به خود گرفت : بذار مطمئن بشم که این راه جواب می ده یا نه …
ــ فکر نمی کنه ممکنه با دیدن من…
حرفم را قطع کرد : نه … اون تو رو از یاد نبره که حالا با دیدنت دوباره بخوا هوایی بشه ..همون احساس قبلی به اضافه ی پشیمونی رو داره ..
ــ اگه اینطوره چه اصراری داری پاش بمونی ؟ به چیش دل خوش کردی ؟
لبخند تلخی زد : می خوام به بچه ای که قراره از راه برسه دلخوش کنم … من… من دیگه اون مهلای سابق نیستم … احساساتم عوض شده ..دیگه فقط به فکر خودم نیستم . دیگه مهم نیست صفا حواسش به کیه .. به من فکر می کنه یا نه .. همش فکر می کنم شاید اومدن بچه باعث بشه اون به خودش بیاد … راستش اگه مجرد بودی از زندگیش می رفتم .. می اومدم به پات می فتادم که برگردی … هرکار می کردم تا زندگی اون رو که با دست خودم خراب کردم دوباره آباد کنم . من خودمو مقصر می دونم ….
اشک در چمهای شفافش می لرزید اما مانع از ریزش آن می شد : میای ؟ می دونم سخته واست ..می دونم اعتماد نداری بهم ..اما دارم ازت خواهش می کنم .
لحظاتی نگاهش کردم … باید تصمیم می گرفتم ..اما نه آنی و سریع ..بدون فکر !
ــ فردا با تارخ میام .
نایستادم لبخندش را تماشا کنم به راه افتادم!!
روزگار … خیلی عجیبی!! خیلی!!
من به تو اعتماد دارم … قبلا هم گفتم .. از همون اوایل آشناییمون با هم خودتو به من ثابت کردی! می دونم که با همه ی وجودت پای زندگیت می ایستی .. هر بار بهش فکر می کنم شرمنده می شم اما با خودم می گم … داشتن تو ..به همه ی اون بد شدنا پیش تو و خانواده ت و هر کس دیگه می ارزه .
لبخندم کمرنگ بود .. فکرم به این مشغول بود که آمدنم نزد تو کار درستی هست یا نه !! تارخ از اعتمادش حرف می زد و من به این فکر می کردم که چگونه می توانم با تو رزو به رو شوم ؟
romangram.com | @romangram_com