#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_229
ــ خب ؟ باید تبریک بگم ؟
برگه را گرفت و در کیفش گذاشت : نمی دونم چه جوری بگم ..
با اینکه کنجکاو شده بودم خودم را بی تفاوت نشان دادم : من باید برگردم …. زودتر حرفتو بزن .
ــ صفا می گه از هم جدا شیم … منم راضی بودم ..اما ..الان …
جدا بشین ؟! یعنی اینقدر اوضاعتان به هم ریخته بود ؟
ــ عجب !! خب من الان باید چیکار کنم ؟
ــ اون یه دائم الخمر شده .. بی فکر و بی مسئولیت .. من هنوز دوسش دارم .. خیلی زیاد ! و الان به خاطر این بچه نمی خوام ازش جدا بشم … اومدم کمکم کنی که اونو به زندگی برگردونیم … بشه همون که برای داشتنش هر کار کردم …
چشمهای زیبایش لبریز از اشک شد : فکر نکن اومدن پیش تو و درخواست کمک کردن و شکستن غرورم برام راحت بود .. نه … نمی دونی چه فشاری رو تحمل می کنم … تو آخرین راهی بودی که تصمیم گرفتم …
احساس بدی کل وجودم را در بر گرفت . چرا باید به اینجا می رسیدیم ؟ هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم که تو روزی …
ادامه داد : منظورم اینه که بیای … باهاش حرف بزنی … اون هنوز تو رو دوست داره .. یه حسی بهم می گه حرفای تو رو قبول می کنه ..
پوزخندی که بر لبانم نشست ناخواسته بود : وقتی به قول خودش همه ی زندگیش بودم حرفامو قبول نکرد! الان بیام چی بگم ؟ بگم پای زن و زندگیت بمون ؟ خنده دار نیست ؟
romangram.com | @romangram_com