#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_228
ــ همه ی سعیم این بود که بین شما فاصله بندازم … خودم رو اونقدر لایق و شایسته می دیدم که فکر می کردم با نشون دادن خودم می تونم دل صفا رو بلرزونم …فکر می کردم می تونم ..اما خیلی سخت تر از اون چیزی بود که فکرشو می کردم … با دیدن طروات و پی بردن به اینکه عاشق تارخه گفتم شاید بتونم ….. پوزخندی زد : تونستم اما نه اونطور که دلم می خواست . نه اونطور که فکر می کردم باید بشه .. نه تو دل کندی نه صفا فقط از هم رنجیدین!! دلگیر شدین ….
رنجش صفا اونقدری بود که بتونم با یه خورده محبت دلِ شکسته اش رو به دست بیارم … از تو بد گفتم … زیرآبتو زدم .. تهمت زدم .. هر کار خوب و بدی که به ذهنم رسید کوتاهی نکردم تا اونو به دست بیارم … برای خودم ..
ایستادم حالم از حرف هایش به هم می خورد تحمل شنیدنشان را نداشتم : می دونم .. همه ی اینا رو که اینقدر راحت داری تعریف می کنی من تلخیشونو چشیدم ! نیاز به تکرار و یاد آوریشون نیست … الان برای چی اومدی سراغ من ؟
نگاهش را به چشمانم دوخت : آهت دامن من و زندگیمو گرفته دختر! از همون روز یه آب خوش از گلوم پایین نرفته .. صفا دیوونه ی توئه! اما خب .. یه جورایی تحملم می کنه دیگه ..اونم فقط به خاطر اینکه می دونه دوستش دارم … من اگه …راه و رسم دوست داشتنو … بی شیله پیله بودنو از تو یاد گرفته بودم الان ….
باز هم نفس … : خلاصه بگم که اومدم کمکم کنی …
پوزخندی زدم : من ؟! چطور می تونی بهم اعتماد کنی ؟
به چشمهایم خیره ماند : با همه ی بدی هایی که بهت کردم و هیچ وقت چشم دیدنت رو نداشتم بذار صادقانه بگم بهت اعتماد دارم … باور دارم که نمی تونی بد باشی .. نمی تونی جواب بدی رو با بدی بدی!من تو رو اینجوری شناختم و به صفا هم حق می دم که نتونه فراموشت کنه .. حق می دم که پشیمون باشه از این که تو رو از دست داده ! من هیچ وقت نتونستم خوب باشم … خوب از نظر من با خوبی که تو بودی زمین تا آسمون فرق می کرد….
این تعریف ها دیگر سودی به حال من نداشت ! نه گذشته ی تاریک نه چندان دورم را روشن می کرد نه زخمهایی که بر دلم نشانده بود!
ــ چه کمکی از دست من بر میاد ؟
دست در کیفش برد و برگه ای را بیرون کشید : من باردارم … دیروز جواب گرفتم …
برگه را گرفتم و نگاهی به آن انداختم …ظاهرا راست می گفت .
romangram.com | @romangram_com