#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_203
حالم خوش نبود اما لبخند زدم : حلاام فکر کن خواهرتم …
دستم را گرفت : من به تو یه حس خوب دارم … دوست دارم با خانواده ام آشنا بشی …
ــ حتما !!
اما می دانستم چشم نخواهم داشت مادرش را ببینم …
ــ چطوره همین پنج شنبه با همسرت تشریف بیارید خونه مون …
نه به این زودی آمادگی نداشتم . باید کمی خودم و احساسم را جمع و جور می کردم .
ــ باشه عزیزم اما نه این پنج شنبه ..
با شوق گفت : خب جمعه چطوره ؟ وای جمعه …
خندیدم : چه عجله ایه ؟
ــ آخه می دونی … جمعه تولد هیراده … داداشم .. میشه شونزده سالش …بابام هر سال واسش جشن می گیره …
لبخند محوی زدم : تبریک می گم .. چه خوب !نمی دونم باید به تارخ بگم …
ــ هر جور شده راضیش کن من خیلی دوست دارم تو و خانواده ام با هم آشنا بشید !
ــ باشه هستی جون ..با تارخ صحبت می کنم …
استاد آمد . صحبتمان نیمه تمام ماند اما افکار من …
من به این جشن می رفتم … خانواده ی پدرم را می دیدم ..برادرم .. زن پدرم !! عجب اوضاعی … توی خواب هم نمی دیدم که چنین اتفاقاتی را به چشم خودم ببینم …
*************
ــ با کی لج می کنی شهرزاد ؟! خب بریم که چی بشه ؟ می دونم حالت بد میشه … ناراحت میشی ..
ــ تو نگران من نباش ..من دیگه با این چیزا حالم بد نمیشه …
ــ آخه قربونت برم گیرم که رفتی و اونا رو دیدی چی به دست میاری ؟
ــ من به این جشن می رم .. چه تو بیای چه نیای … من سر سختی رو از تو یاد گرفتم … یادته که اونقدر …
ــ به جهنم .. هر کاری می خوای بکن .. من چرا نگرانت باشم !!
romangram.com | @romangram_com