#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_202
کاش می توانستم اشک هایم را کنترل کنم . شایان خودش را به من رساند : چی شده شهرزاد ؟
نگاه اشک آلودم را به چشمهای روشنش دوختم : دیگه مهم نیست …
ــ چرا گریه می کنی ؟
ــ شایان به من سر بزن !! من اونجوری نبوده و نیستم که تو و بقیه فکر می کنین !! باور کن !
نگاهم را از چهره ی خسته و متعجبش گرفتم و به راه افتادم … سوار ماشین شدم و از آنجا دور شدم … کاش شایان به دیدنم بیاید!
گوشیم زنگ خورد برداشتم ..تارخ بود . جواب ندادم ..نمی توانستم صحبت کنم …باید به دانشگاه می رفتم . می دانستم که از این پس با هر بار دیدن هستی داغ دلم تازه می شود …شنیدن حرف های پدرم و اینکه مادر هستی را بیشتراز مادرم دوست دارد …. بغض به دلم می نشاند .
دوباره تماس گرفت … می دانستم نگران خواهد شد . ناچار جواب دادم : دارم می رم دانشگاه .
ــ تا الان کجا بودی ؟
ــ پیش پدرم .
ــ مگه نگفتم نرو ؟ رفتی چیکار ؟!!
ــ یه حرفایی بود که تو دلم مونده بود باید به آقام می گفتم .
ــ رفتارش باهات چطور بود ؟ ناراحتت که نکرد ؟
ــ نه ..نگران نباش …حالم کاملا خوبه … کاری نداری ؟
ــ ناهار خونه ای ؟
ــ آره ..تو چی ؟
ــ منم میام … مواظب خودت باش .
ــ توام همینطور!
قطع کردم و اشک هایم را که روی صورتم خشک می شد پاک کردم . عجیب که بود دلگیریم از تارخ روز به روز کم رنگ تر می شد . وقتی می دیدم پدرم با آن نسبت خونی که با من دارد آنگونه در حقم جفا کرد به اوی غریبه حق می دادم که …. .
روی صندلی نشستم و کیفم را باز کردم …
ــ سلام شهرزادی ..خوبی دوست گلم ؟
به هستی لبخند زدم : سلام خواهر … ممنون خوبم …
نشست : وای گفتی خواهر … چقدر به دلم نشست … کاش منم یه خواهر داشتم . اصلا کاش تو خواهرم بودی …
romangram.com | @romangram_com