#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_201
رفت . نگاهم به رفتنش ماند .
ــ خب ؟ می گفتی ؟ بگو و زود برو خوش ندارم کسی تو رو با این ریخت و شمایل اینجا ببینه ..
منظورش به چادرم بود .. چادری که حرمتش را تو و او شکسته بودید .
ــ شکل و شمایلم چه مشکلی داره ؟ شما فقط به دخترای همسر اولتون واسه چادر گذاشتن گیر می دین ؟ مانتو و آرایش برای من و خواهرا و مادرم بده فقط ؟
بلند شد و از پشت میز بیرون آمد : چی می خوای بگی ؟
ــ تقدیرو ببینین … من و خواهرم هستی توی یه دانشگاه درس می خونیم ..توی یه رشته ..یه کلاس ..دوتا صندلی درست کنار هم !! فکر می کردین واسه همیشه می تونین مخفی کنین ؟
جا خوردنش لبخند بر لبانم نشاند … لبخند که نه پوزخند : آره حاج آقا نکویی … با اون همه ادعااااا …
وقتی فهمیدم یک شبانه روز گریه می کردم ..به حال خودمو مادرم … مامان محبت من چی کم داشت ؟ چطور تونستین جواب اون همه وفا رو اینطوری با خیانت بدین ؟ آقا جون اون روزایی که منو به خاطر خیانت نکرده م تنبیه می کردین اون قدر از این اخلاق و غیرتتون خوشم اومده بود که …
اشک هایم چکیدند : حیف از اون همه اعتماد و وفای مادرم برای شما ! شما لیاقتشو نداشتین .. راست می گن حلال زاده به داییش می ره ..صفا هم عین شما …
خوشحالم که از زندگیم حذف شد ! با همه ی بی که در حقم کردین و ازتون دلگیرم تو این مورد ممنونم که صفا رو ازم گرفتین ..اون بی لیاقتو …
نفس گرفتم : آقا جون : یه خورده مرام و معرفت داشتن به جایی بر نمی خوره.. من قصد بی احترامی به شما رو ندارم .. فقط اومدم بگم شتر سواری دولا دولا نمیشه .. مادرمو فریب دادید که از اون زن جدا شدید … متاسفم برای خودم که از شما بتی ساخته بودم ..
من به هستی هم نگفتم .. گفتم بذار فکر کنه باباش به خاطر بچه دار نشدن زن اولش با مادرش ازدواج کرده ..من آبروتونو پیش هستی و خانوادش و مادرم و بچه ها نمی ریزم !! کاش شما هم با من همین کارو کرده بودید !کاش بی علت و بی دلیل رسوام نمی کردید که از چشم همه بیفتم ! کاش اونطور برای گناه نکرده طردم نمی کردید …
اشک هایم را پاک کردم . بغضم خیلی سنگین بود . کیفم را از روی میز برداشتم .بی صدا فقط نگاهم می کرد … فقط اخم هایش پررنگ شده بود .. هیچ حرفی نزد ! تمام مدت ساکت بود …
ــ با اجازه …
به سمت در رفتم .
ــ صبر کن ! یک طرفه به قاضی نرو .
ایستادم : اینو دیگه از شما یاد گرفتم !! یادتون که نرفته !!
ــ مادرت زن زندگیه .. وفا داره … سرتاپاش محبته …درسته اما … اونی نبود که من می خواستم .. من از اول قرار بود با مادر هستی ازدواج کنم !! مشکلاتی پیش اومد که نشد! هرکدوم به راه خودمون رفتیم … اما بعد از به دنیا اومدن شیرین دوباره پیداش کردم … تو وضعیت بدی بود ..خانوادش طردش کرده بودند به خاطر پافشاری برای رفتنش به خارج از کشور … نتونستم بی تفاوت ازش بگذرم !
ــ اما راحت از مادرم گذشتید ! حق مادر من این نبود … الانم اگه دهنمو می بندم و حرفی نمی زنم فقط به خاطر اونه ..نه شما … شما نتونستین به زن مورد علاقه تون که خانوادش طردش کرده بودند بی تفاوت باشید … اما به من که دخترتون بودم و پاره ی تنتون رحم نکردید و برای گناهی که مرتکب نشده بودم طردم کردید . تا وقتی بمیرم فراموش نمی کنم که با من چه کردید !
خوشحالم که مثه شما نیستم آقا جون … هیچ وقت نخواستم کارمو با دروغ پیش ببرم … به سمت در رفتم : خداحافظ حاج نکویی !!
romangram.com | @romangram_com