#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_204

از اتاق رفت بیرون و در را به هم کوبید . چه بد ! کاش وقتی عصبی می شدم می توانستم زبانم را کنترل کنم و او را اینگونه نرجانم . او که بد نگفته بود .. من هیجان رفتن و دیدن خانواده ی پنهانی پدرم را داشتم ..

تازگی می توانستم بروم و از او دلجویی کنم ..این ها دیگر نقش نبود که بازی کنم … حقیقت داشت … او عشقش را به من ثابت کرده بود ..با همه ی خوب و بدم می ساخت و نهایت ناراحتیش یک داد و فریاد بود … یک جمله شبیه همین که الان گفت !

روی تاب نشسته بود …

هوا سرد بود . به سویش رفتم : لباست کمه سرما می خوری …

نگاهش را گرفت : برو تو حالم خوب شه میام …

کنارش نشستم : میشه ببخشید ؟

لبخند زد : من ببخشم ؟

نفسش را بیرون فرستاد : شهرزاد کاش یه جور دیگه با تو آشنا شده بودم .. کاش اینقدر از من دلگیر نبودی که نتونی فراموش کنی با تو چه کردم …

نگاهم به ناخن های بلندم بود : من …

سرم را بلند کردم : خیلی وقته تو رو بخشیدم …

نگاهش به چشمهایم ثابت ماند : بخشیدی ؟!!

سر تکان دادم : آره ..اگه غیر از این بود نمی تونستم تحملت کنم … این حالتای عصبی هم دیگه دست خودم نیست یادگار اون روزای بده …

ــ یعنی دیگه به … به صفا و اون زندگی که …

ــ نه … دیگه نه !!

چشمهایش پر از اشک شد : به جون عزیزت هر کار کردم از روی دوست داشتن بود !! پشیمون نیستم چون تو رو دارم … اما گاهی عذاب وجدان دارم که نکنه تو هنوز دلت ..

لبخند تلخی زدم : من فقط دلم برای بچگی هام تنگ شده ..همین …

دستش را دورم حلقه کرد : شبا که خوابی همینطور نگات می کنم …باورم نمیشه دارمت …

دستم را گرفت و بوسید : بریم تو که سرما می خوری ..

ــ اول خیالمو راحت کن می ریم جشن تولد !قول بده ….

آرام خندید : قول ندم چیکار کنم … باشه هر چی تو بخوای !!

**************

آرایش کردم و لباس پوشیدم … کت و شلوار کرم با شال مشکی و سفید … کفشهای پاشنه بلند مشکی …

romangram.com | @romangram_com