#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_191
ــ صفا رو دیدم .
به طرفم برگشت : صفا ؟ کجا بود ؟
ــ جلوی باشگاه .
اخم کرد : حرف زدین ؟
پوزخندی زدم : نه ..نگران نباش ..اون منو ندید !
ــ خب ؟
نگاه عاصی ام را به نگاهش دوختم : خب نداره ! حالم از همه چیز به هم می خوره .. از خودم ..از اون .. از تو … متنفرم از از این زندگی ..
عصبی شد ! خیلی زیاد : خفه شو … بازم فیلت یاد هندوستان کرده که عین سگ پاچه می گیری ؟
من هم فریاد زدم : سگ تویی که هر کار خواســ….
زد تو دهانم . حقم بود ..من از کی اینقدر بی پروا شده بودم ؟ تو دیوانه ام کرده بودی …
بغض کردم : برو بمیر عوضی ..
ــ آره من عوضیم ..اگه نبودم عاشق یکی مثه تو نمی شدم ! داشتم زندگیمو می کردم .. چرا وابسته به تو شدم !
صدایش کم کم آرام و غمگین می شد .
پشیمان شدم . نگاهم را به بیرون دوختم : متاسفم . نمی خواستم اینجوری بشه … حالم از دیدنش بد میشه .
جواب نداد .
در سکوت به سمت خانه راند . مرا پیاده کرد و گفت : امشب دیر میام خونه … شامتو بخور و بخواب .
برایم مهم نبود که کجا می رود … یا چکاری دارد . در این مدت ثابت کرده بود که اهل دروغ و خیانت در زندگی مشترک نیست …. نگاهش پاک بود و هرز نمی رفت … فقط نمی دانم چرا واقعا کمر به داغون کردن زندگی من بسته بود ! شاید هم واقعا عاشق بود ! هه عاشق ! توام این ادعا را داشتی … لعنتی که حالم با بودنت ..با یادت خراب می شد .
***************
نیمه شب بود و تازه آمده بود … رفته بود دوش بگیرد . صدای پیامک گوشی اش را شنیدم … روی میز بود …برای اولین بار به گوشی اش دست زدم . نگاهی به صفحه اش انداختم اسم طراوت را دیدم . بی خیال گوشی را سر جایش گذاشتم .
رابطه ی خوبی با هم نداشتیم . خیلی کم او را می دیدم . حوصله اش را نداشتم چند بار هم که آمده بود آنقدر سرد بودم که دیگه نیامد ! تارخ هرروز به او سر می زد …
صدای زنگ گوشی بلند شد . باز هم خودش بود …تعجب کردم این موقع … جواب دادم : سلام ..
romangram.com | @romangram_com