#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_192
ــ سلام شهرزاد جون …
ــ چیزی شده ؟
ــ تارخ کجاست ؟ حالم بده …
ــ رفته دوش بگیره … چی شده مگه ؟
ــ نمی دونم … فکر کنم مسموم شدم … همش …
نمی توانست حرف بزند . نگرانش نشدم . هیچ چیزی برایم اهمیت نداشت .
قطع کرد و من دوباره تماس نگرفتم . تارخ بیرون آمد . در حال خشک کردن موهایش گفت : بیدار شدی ؟ نمی دانست بیدار بودم .
ــ طراوت تماس گرفت .
بی حرکت ایستاد : الان ؟
ــ آره همین چن دقه پیش … مثل اینکه حالش خوب نبود ببین چی شده ..
گوشی اش را برداشت و شماره گرفت : الو … چی شده ؟
ــ مگه چی خوردی ؟
ــ باشه … لباس بپوش الان میام … نگران نباش .
نگاهی به من انداخت : ببرمش درمانگاه .
سر تکان دادم : باشه …
موهایش را سریع خشک کرد و لباس پوشید و کنار تخت ایستاد . نگاهی به من انداخت … روی زانو نشست دستش را در موهایم فرو برد : ببخش … سرشب باهات خیلی بد حرف زدم …. عصبی شدم نفهمدم چی می گم !
چشمهایم را بستم : مهم نیست ..منم خوب نبودم ! فراموش کن !
صورتم را بوسید و بر خاست .
بی صدا اتاق را ترک کرد !
***********
ــ باورم نمیشه .. چطور تا الان حرفی در موردش نزدی ؟
ــ خب پیش نیومده بود ! حالا مگه چیزی عوض شده ؟ خواهرم نیست … دختر عمومه !
romangram.com | @romangram_com