#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_190

گریه ی بی صدایم به هق هق تبدیل شد ! ازدواجم اشتباه بود .. اشتباه ..اما چه از دستم بر می آمد ؟ این بود که باز به انتقام از تو و پدرم فکر کردم .. باید انتقام می گرفتم تا آرامشم را به دست بیاورم ! اشک هایم را پاک کردم و بر خاستم … برای تلافی به هر کاری دست می زدم .. پشت پنجره رفتم و او را در ساحل آرام و زیبا دیدم … غمگین بود اما غمش دلم را نلرزاند .. باید با او بهتر رفتار می کردم هرچند چشم دیدنش را نداشتم . اگر اینقدر تند باشم ممکن است او هم همین روش را پیش گیرد و دستو پایم بسته شود!

آبی به صورتم زدم و لباس پوشیدم .. باید به هر سختی که بود از دلش در می آوردم … نباید به این زودی او را دلزده می کردم ! باید خودم را کنترل می کردم .. برای سوزاندن تو به او نیاز داشتم !



از آن روز سعی کرده بودم هرچند سخت است اما با او مدارا کنم .. به وجودش نیاز داشتم . مسافرت دو هفته ایمان به خواست من به پایان رسید … در آن دوهفته جز مهربانی و محبت چیزی از او ندیده بودم اما ذره ای دلم را نسبت به خوش گرم نکرده بود .

حضورم در کنارش فقط تحمل کردن بود .. رنج بود و عذاب ! از وجودش بی زار بودم . با اینکه زندگی آرام و ظاهرا به دور از تنشی داشتیم روح و روانم آرامش نداشت … از درد و بغض به خود می پیچید .. چقدر فاصله گرفته بودم با آن شهرزادی که تو و بقیه و خودم می شناختیم .. بی زار بودم از این من جدید ! دلم رهایی می خواست .. رفتن و نبود ! اما دیگر می ترسیدم برای رفتن به خودم کمک کنم … کمکی که عاقبتم را بر باد می داد !

به محض برگشتم کنکور ثبت نام کردم … دیگر وقتی نمانده بود . چه خوب که در این مورد کمکم می کرد و موافق بود . از من خواست تا در کلاس های مختلف نام نویسی کنم … شنا .. ایروبیک … یوگا … از تنهایی از صبح تا شب خسته و دلگیر بودم .. شاید این ها می توانست خلاء درونم را به نحوی پر کند .

شرکت در این کلاس های ورزشی حال و هوایم را عوض می کرد و درس خواندن را برایم آسانتر . اخلاقم رفته رفته بهتر می شد . با اینکه علاقه ای به او نسداشتم اما دیگر کمتر بدخلقی می کردم … می توانستم کم و بیش تحملش کنم .

عید ازراه رسید . بهار آمد و باز هم طراوت با خودش آورد … اما دل من هنوز … هنوز رنگ سفید و یخ زمستان داشت و نمی خواست حال و هوایش را عوض کند . حال و هوای من وقتی عوض می شد که تو را فراموش می کردم ..اما آیا این شدنی بود ؟

می توانستم ؟ به خودم امیدواری می دادم که می توانم … از تو متنفر بودم اما خاطراتت داغونم می کرد … بی چاره ام می کرد .. کاش از یادم می رفت …

از باشگاه بیرون آمدم و به انتظار آمدنش ایستادم . چشمم به آن سوی خیابان افتاد . تو و مهلا از ماشین جدیدت پیاده شدید … چقدر سر و وضعت عوض شده بود .. دیگر آنقدر متین و سنگین و حاجی پسند نبودی … دایی جانت حرفی نمی زد ؟ موهایت تا پایین گردن بلند شده بود … صورتت بدون ته ریش … یقه ات باز و درخشش زنجیری که به گردن داشتی از دور نمایان بود . جلف نبودی فقط آنگونه نبودی که پدرم چشم بسته حرفت را قبول کرد و مرا ….

البته من هم ظاهرم عوض شده بود … دیگر چادر نمی پوشیدم .. خواست تارخ بود … خودم هم موافق بودم می توانستم خانواده ی ظاهر بینم را حرص دهم … وگرنه از نظر پاکی و نجابت همان بودم که بودم !هنوز هم بی حجاب نبودم و نمی خواستم تار مویم را نامحرمی ببیند !

توقف اتومبیل تارخ باعث شد نگاهم را بگیرم . لبخندش را بی پاسخ گذاشتم و سوار شدم .

ــ سلام .

ــ سلام خانوم خودم . خوبی گلم ؟ خسته نباشی .

ــ ممنون .

ــ بریم خرید ؟

نگاهش کردم : خرید واسه چی ؟

ــ چند روز دیگه عیده ..نمی خوای چیزی بخری ؟

ــ نه . خرید دل خوش می خواد .

دلخور نگاهم کرد : چیه ؟ از دنده ی چپ پاشدی ؟

ــ حوصله ندارم .

ــ چرا ؟ تو که می رفتی خوب بودی .

romangram.com | @romangram_com