#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_167


به سمت حیاط رفتم…دیگر از بودنش راضی نبودم….

دقایقی دیگر برگشتم…از آشپزخانه صدا زد:بیا صبحونه بخوریم.

صورتم را خشک کردم و به او که مشغول شیرین کردن چایش بود نگاه کردم:نگفتی عزیز کجاست؟

ــ این همسایه شون کارش داشت گفت زود بر می گرده….بیا … چرا ایستادی؟

کنار سفره ای که پهن کرده بود نشستم.نیم رو با روغن محلی و نانی که عزیز پخته بود با شیر گوسفند و پنیر محلی و مربا….

ـــ چه خبره؟حالا رو دل نکنی با این صبحونه….

ـــ من که همین چایی واسم کافیه… اینا رو برا تو گذاشتم.شروع کن.

لقمه ای از نیم رو برداشتم:من یکی دو لقمه بیشتر نمی خورم….

ــ چای بریزم؟

ــ خودم می ریزم .

نگاهش سنگین شد:بابت دیشب ناراحتی؟

جوابش را ندادم…. پرسیدن نداشت….ناراحت بودم دیگر.

ــ چاره ای نداشتم شهر زاد….تو نمی تونی حال منو درک کنی…خواهش می کنم بیشتر فکر کن…چرا مهر صفا رو هنوز به دلت داری؟

چرا می خوای با فکر کردن به او زندگی ِ خودتو منو نابود کنی؟دلت به چیِ اون خوشه آخه؟!

دومین لقمه را که گرفته بودم رها کردم….مگر می شد بحث تو پیش بیاید و حال من بد نشود؟منقلب نشوم؟

ـــ بس کن رامین من خودم داغونم. هی بدبختیامو به یادم ننداز….گفتم نه یعنی دلیل واسه خودم دارم…یعنی نمی تونم زنِ زندگی بشم….یعنی دلتو می زنم بعد یه مدت….یعنی دیگه نمی تونم پس زده بشم….این دفعه دیگه طاقت نمیارم….نمی خوام وابسته و دلبسته بشم یه بار دیگه….تو رو خدا دست بردار رامین….اینقدر عذابم نده….

با نگرانی به چشمهایی که می رفت تا بارانی شود نگریست:باشه…باشه هر چی تو بگی…آروم باش…ببخش که ناراحتت کردم.

ــ رامین من نه می تونم نه می خوام که بهش فکر کنم … نمی دونم تاکی ..اما من هنوز تو بهت از دست دادن اون همه آرزو ام .. می فهمی ؟

لبخندش یک دنیا غم در خود داشت : می دونم عزیزم .. می دونم … ببخش فعلا حرفشو نمی زنم ..

اشک هایم تاب نیاوردند و چکیدند .

ــ نه .. نگو فعلا .. من دیگه نمی تونم . همینکه بدونم تو امید داری بهم ..منتظری داغون می شم … خواهش میکنم رامین برو دنبال زندگی خودت …


romangram.com | @romangram_com