#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_168
خودش را کنار سفره روی زمین جلو کشید و کنارم نشست دستش را با احتیاط بالا آورد و اشک هایم را پاک کرد : رامین بمیره که اشکتو در نیاره ….باشه دیگه نمی گم ..
سرم را عقب کشیدم : ببخش حالم خوب نیست !
بلند شدم .. به اتاق برگشتم . اشکهایم بی مهابا می چکید . دل غمین بودم از روزگام …
صدای زنگ تلفن که بلند شد با سرفه ای کوتاه صدایم را صاف کردم و گوشی را برداشتم …
ــ بله ؟
ــ گوش کن چی می گم … فردا همراه آقاجون بر می گردی خونه! ببینم با رامین اومدی جفت قلم پاهاتو خرد می کنم … همینطوری کلی حرف پشت سرمون هست … آب و هوای کوفتیت هم که بهونه کردی رفتی دیگه باید عوض شده باشه !
بغض چون سنگی سخت و سنگین بر گلویم نشست …. پدرم بود ! پدری که به جرم نکرده مرا دیگر نمی خواست !
بغضم را آب کردم … اگر جز این می شد نفسم بالا نمی آمد … صدایم می لرزید : من دلم نمی خواد برگردم .
همین جمله کافی بود تا فریادش به هوا برود : غلط کرد اون دل بی صاحاب موندت … گوشی رو بده به آقا جون تا بهش بگم … اگرم کار داشت خودم میام … تحت هیچ شرایطی با این شازده ی سر خود بر نمی گردی ها … گفته باشم !
ــ اصلا نمیام .. بیام اونجا که ..
ــ خفه شو … گفتم گوشی رو بدا آقاجون …
ــ آقا جون نیستن ..
اشکهایم را پاک کردم و به دست مهربان و گرمی که روی دستم نشست نگریستم …
عزیز جون بود گوشی را گرفت و مشغول صحبت شد و مرا در همان حال با دست دیگرش در آغوش گرفت …. ظاهرا پدر برای گفتن تبریک عید تماس گرفته بود ! آنقدر بد با من صحبت کرد که نسبتم را هم با او فراموش کردم چه رسد به تبریک عید !
نوازش های عزیز آرامم کرد .. وقتی گوشی را گذاشت دو دستش را قاب صورتم کرد و به چشمهایم نگاه کرد : نمی خوای برگردی ؟
چانه ام می لرزید ..هنوز هوای گریه داشتم : نه … انجا دلم به کی خوش باشه ؟
ــ دلتنگت هستند .. نگرانند … هرچی باشه جگر گوششه شون هستی ..می گفت مادرت آروم و قرار نداره ..
سرم را عقب کشیدم : نه بی بی … دلزده ام …. باور نمی کنم از نگرانی باشه ..اونا فکر آبروی خودشون هستند … نه من !
ــ فردا بر می گردیم شهرزاد .
به رامین که در آستانه ی در ایستاده بود نگاه کردم . پوزخندی زدم : همه ی حرص و عصبانیت الان آقا جونم برا این بود که با تو بر نگردم ….
جلو آمد : آخه چرا ؟ مگه به من اعتماد …
ــ به تو نه ! حتما به من نداره .. تو خودتو ناراحت نکن !
romangram.com | @romangram_com