#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_166
ـــ خواهش می کنم رامین…بهتره فکر آینده ات باشی….من دیگه قصد ندارم…من بدبین شدم به همه چیز و همه کس….می دونم که تو رو آزار می دم….
بغضم گرفت:رک بگم؟!من هنوز مهر اون لعنتی رو به دل دارم….
صدایم لرزید و اشکهایم چکید.با عجله آنها را ترک کردم و به اتاقم دویدم….یک بار دیگر رسوا شده بودم….بگذار تا بدانند تا توقع بیجا نکنند….
آن شب بیش از همیشه یادت سوهان روحم شد….من از حرفهای رامین آتش گرفته بودم….چرا فقط به خودش فکر می کرد؟
خوب بود که اشکهایم التیامی بودند بر آن دلِ زخمیِ سوخته……
*******
ـــ شهرزاد بیداری؟
پلک های پف آلود و درد ناکم را گشودم…نور خورشید چشمان را زد.
غلتیدم و پشت به پنجره با صدای کرفته ای گفتم:بیدارم ….الان میام.
به یاد کاری که شب گذشته انجام داده بود افتادم از دستش دلخور و عصبانی بودم.
بلند شدم…موهایم را بستم . شالم را به سر انداختم…چقدر گرسنه بودم….عزیز جون چرا سحر بیدارم نکرده بود؟!
رختخوابم را جمع کردم و از اتاق خارج شدم.
مشغول ور رفتن با گلهای گلدون بود.
با دیدنم لبخند زد:سلام خانوم گل.
به سردی پاسخش را دادم:سلام….عزیز کجاست؟
جلو آمد:عید شما مبارک خانوم….طاعاتتون قبول.
به چهره ی خندان و مهربانش خیره ماندم عید؟!
پس بگو چرا بیدارم نکرده بودند….
ـــ پس عیده؟! تبریک می گم….طاعت تو هم قبول.
ابروهایش را بالا انداخت:اوه چه بد اخلاق…حالا خوبه عیدی وروبوسی نخواستیم…
اخم کردم:از این شوخی ها هیچ خوشم نمیادا….بهتره تکرارش نکنی.
باز خندید:خیلی خب بابا…تکرار نمی شه بانو….
romangram.com | @romangram_com