#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_151


رامین باز هم به میان حرفش آمد:بس کن مادرِ من… این حرفها چیه؟

خدایا دیگه بسمه… دیگه نمی کشم….

بی آنکه حرفی بزنم بلند شدم و به سمت زیر زمین به راه افتادم..

صدایِ رامین را شنیدم:چرا این جوری حرف زدی؟ناراحت شد….

ــ خب بشه… اگه فکر کردی می ذارم چشم و گوش بسته تو دامش بیفتی،باید بگم کور خوندی….

رفتم تو و در را بستم … نمی خواستم چیزی بشنوم…سر جایم نشستم…بهتر متوجه اطرافم بودم….اینکه آنشب آن بیرون چه خبر بوده….

زانوهایم را بغل کردم و سرم را به دیوار تکیه دادم….به آن بغض سنگین اجازه دادم آب شود….بالاخره تمام شد….تو شدی مالِ رقیبم…آه مهلا… چطور توانستی رو آشیانِ پر از عشقِ من که خودت خرابش کردی،آشیان بسازی؟رو ویرانه هایِ دلِ شکسته ام؟ چطور دلت آمد؟صفا چه عجله ای بود عزیزم؟تو که گفته بودی منو نمی خوای چرا خودتو بدبخت کردی؟مهلا اونی نیست که تو تصور می کنی….مهلا دستِ شیطان رو از پشت بسته….توئه صاف و ساده کجا و مهلایِ هفت خطِ هزار رنگ؟!

آه چرا من به تو نگفتم… منو نمی خواستی قبول… دل چرکین شده بودی ازم ،قبول…اما مهلا را نباید انتخاب می کردی….تو نمی توانی زندگی با او را تاب بیاوری….من به تو بد کردم که نگفتم…اما آخر چطور می گفتم؟کی به من مهلت حرف زدن داد؟تا دهان باز کردم فقط تو دهانی خوردم….



یک هفته ی خیلی تلخ گذشت .. کنایه ها شنیدم … دلم سوخت ..اما دم نزدم .. در آن مدت با اینکه خیلی سخت گذشت اما آرامتر بودم .. باورم شده بود که دیگر برای من نیستی … که همه چیز تمام شد .. که همه ی خوشی زندگی من همون یک سالی بود که تو با تو بودم … که باید قبول کنم که شدی یک خاطره و روز به روز باید کم رنگ تر بشی …..

اولین بار بعد از ازدواجت با مهلا بود که می دیدمت ….. با خارج شدنم از زیر زمین در حیاط را گشودی و به درون آمدی … نگاهمان با هم تلاقی کرد ….. ثانیه ای طول کشید تا نگاهت رنگ بهت و نا باوری به خود گرفت .. می دانستم ظاهرم خیلی درب و داغون شده … اخم بود که به چهره ام نشست … بر عکس من خیلی سر حال بودی و خیلی هم به خودت رسیده بودی ….

رو بر گرداندم … و بی حرف به درون بر گشتم . برای اولین بار بود که با دیدنت اخم می کردم و رو می گرفتم و نمی خواستم ببینمت …

دلم می خواست بر سر دلم فریاد بکشم .. چرا تند می طپید ؟ چرا با من راه نمی آمد ؟ چرا هنوز به خاطرت آنطور بی تابی می کرد ؟

صدای مادرت را شنیدم : اِ… تنها اومدی مادر ؟ مگه نرفتی دنبال مهلا ؟

صدایت را پس از مدتها شنیدم : چرا مادر … گفت کار داره یک ساعت دیگه می رم ..

ــ خب می موندی با هم می اومدین ….

ــ یک ساعت دیگه می رم مادر …

صدایت شاد نبود … سر حال نبود .. معمولی هم نبود … غمگین بود .. خوب می شناختم نوای دلنشین صدایت را !!!

قلبم فشرده شد اماا بی خیال شدم … دیگر مرا چه به غصه خوردن برای تو ؟ کاش می توانستم به تو فکر نکنم …

صدای زنگ در و … خدای من باورم نمیشد عزیز جون و حاجی بابا !!! چقدر دلتنگشان بودم .. . برای مراسم جشن تو نیامده بودند و اکنون …. کاش تو در حیاط نبودی تا به استقبالشان می رفتم … با همه ی دلتنگی ام باید صبر می کردم .

با گذشت چند دقیقه هر کس که در خانه بود دور آنها جمع شدند … صدای خوش و بش همه تان را می شنیدمو چقدر حسرت می خوردم … چه حس خوبی وقتی هر دو سراغم را گرفتند …


romangram.com | @romangram_com