#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_152
صدای دستپاچه ی مادر را شنیدم : الان می گم بیاد …
و صدای دمپایی هایش را که تند تند سنگفرش حیاط را طی می کرد شنیدم … من نمی خواستم با وجود تو بیرون بیایم .
برگشتم سر جایم . در را با عجله باز کرد : شهرزاد ….
عجب … بعد از مدتها نامم را بر زبان آورد .
نگاهش کردم . هم دلتنگ بودم .. هم دل آزرده …
ــ بیا ببین کیا اومدن … حاجی بابا و عزیز جون …
تلخ بودم …
ــ من بیام چیکار ؟ می خوای همه از منِ جذامی فرار کنند ؟
نگاهش رنگ تعجب گرفت … جلو تر آمد .. این چه حرفیه مادر …
مادر !!! چقدر به دلم نشست . اما آن حس خوب را پس زدم . : نمیام .
ــ نمیای ؟ یعنی چی ؟ مگه میشه ؟
ــ چرا نشه ؟ این همه مدت شده الان نمیشه ؟ بگین شهرزاد مرده …
نگاهش پر از اشک شد : جواب آقاتو خودت باید بدیا …
ــ چرا باید جواب بدم ؟ اصلا چرا می خواین نقش بازی کنین ؟ بالاخره که می فهمن من چه گندی بالا آوردم …..
بی حرف برگشت . عزیز و حاجی بابا به خانه ی ما می آمدند یادت که هست … مادر تعارف کرد به بالا بروند و در جواب پرسششان که بار دیگر سراغم را می گرفتند گفت الان میادش ..شما بفرمایید …
می دانستم پدر که آمد مجبورم خواهد کرد بروم بالا … نمی دانستم چه عکس العملی نشان خواهم داد.
*************
در زیر زمین که باز شد نگاهم را ازروی کتاب شعر فروغ که عاشقش بودم برداشتم … پدر بود .
هیچ نگفتم . حتی سلام .
دوباره نگاهم را روی کتاب انداختم : چرا نیومدی بالا ؟
ــ برای چیباید بیام ؟
ــ پاشو بریم .
romangram.com | @romangram_com