#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_150
نفهمیدم که رامین کی متوجه ام شد و به سویم آمد:شهرزاد؟!
سرم را بالا گرفتم… از پشت آن دریاِ اشک تار می دیدمش….دستپاچه و نگران به نظر می رسید.
ـــ خوبی؟
پلک زدم تا اشکها پس روند:چرا نذاشتی بیدار بمونم؟… ببینم و باور کنم؟
ـــ بلند شو بریم تو…
ــ دلم می خواست می دیدم چطور…
بغض نمی گذاشت حرف بزنم:رامین من دوست داشتم تو لباسِ دامادی ببینمش…برایِ همیشه به دلم موند…
ـــ بس کن عزیزم.
دستم را رویِ گلویم گذاشتم…. همانجا که دردِ عجیبی پیچیده بود:دارم خفه می شم…نفسم بالا نمیاد…
نگران تر از پیش گفت:بیا یه آب به صورتت بزن قربونت برم….بهتر می شی…
و بازویم را گرفت و بلندم کرد…خدایا من این زندگی رو بدون صفا نمی خواهم…
مرا کنار حوض نشاند و با عجله شیر آب را باز کرد و دستش را زیر شیر گرفت و مشتی آب به صورتم پاشید:الان بهتر می شی….یکم آب بخور….
لیوانی را از رویِ میزی برداشت و پر کرد وبه لبهایم نزدیک کرد…بهتر بودم اما او پریشان تر…
آب را نوشیدم و نفسم آزاد تر شد:خوبم… نگران نباش!
چرا با خودت این کارو می کنی؟اون اگه لیاقت تو رو داشت….
ــ رامین چکار می کنی؟چرا نمیای بخوابی؟
صدایِ زن عمو بود.رامین با عجله از من فاصله گرفت:الان میام.
روسری اش را مرتب کرد و جلوتر آمد.نگاهی به من انداخت:معلومه اینجا چه خبره؟چته تو؟
رامین گفت:چیزی نیست…یه کم سرگیچه داشت.
ــ ببین شهرزاد من حوصله ی دردسر ندارم….بهتره بی خیال رامین بشی خودت می دونی که…
رامین با لحنی عصبی حرفش راقطع کرد:مادر؟! چی داری می گی؟شهرزاد بی خیالِ من بشه؟
ــ تو حرف نزن…شهرزاد گفته باشم… اگه فکر می کنی رامین می تونه…
romangram.com | @romangram_com