#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_125


روزهای خیلی سختی بود…. انگار با نبودنت به پای زمان وزنه ی سنگینی بسته بودند که برای من نمی گذشت…آن روزهای تلخ پر از انتظار نمی گذشت…..همه ی وجودم پر از بی قراری بود…

فقط شبها رأس ساعت وقتی که تماس می گرفتی…..وقتی صدایت را می شنیدم کمی آرام می گرفتم….آرامشی ژرف که می توانست خوابی راحت را مهمان چشمای خسته از گریستنم کند…..

خبرهای خوبی را که می شنیدم امیدم را دو چندان کرده بود… اینکه می خواستی به زودی تحت درمان قرار بگیری دلگرمم ساخته بود….تو خوب می شدی و به زودی باز می گشتی….این رؤیای شیرینِ آن روزهای ِتلخم بود.

رامینِ همیشه مهربان بیش از هر زمانی به من محبت می کرد.و حواسش به من بود….محبت هائی که غرضی در پشت آن حس نمی کردم….

دلداریم می داد و سعی می کرد که غم نبودنت را برای لحظه ای هم که شده از یادم ببرد….

یکماه گذشت. در ظاهر همه چیز به خوبی پیش می رفت.و قرار بود روز بعد اولین عمل جراحی را در خارج از کشور به روی تو انجام دهند….دلم شور می زد.آرام و قرار نداشتم….نه تنها من که همه ی اعضای ِ خانواده… همین طور خانواده ی عمو….

تا صبح نتوانستم چشم بر روی هم بگذارم….حالم خیلی بد بود… پر از استرس… با اینکه هوا سرد بود پنجره را باز کردم… آسمان تیره پر از ستاره بود…نگاهم به رامین افتاد….روی ِتخت نشسته بود…. از دیدن سیگار تویِدستش تعجب کردم….از کی؟!!

نگاهی به ساعت انداختم از دو گذشته بود….آرام و پا ورچین از اتاق خارج شدم…

پشت سرش ایستادم … بی آنکه برگردد گفت : بیا بشین .

بی حرف به کنارش رفتم و با فاصله نشستم … سیگارش را انداخت و پا بر آن گذاشت .

ــ از کی تا حالا ؟

خم شد فیلتر له شده را بر داشت و به سمت باغچه پر ت کرد

ــ از وقتی که امیدم نا امید شد …

ــ درد ی هم ازت دوا می کنه ؟

ــ درد من دوا نداره !

لحنش عصبی بود اما صدایش آرام .

رو از او گرفتم .. از آمدنم پشیمان شده بودم .

ــ خوابت نمی بره ؟

نگاهم به موزاییک های کف حیاط بود : نه … نگرانم .

ــ منم !

ــ یعنی چی میشه ؟


romangram.com | @romangram_com