#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_126
نفس عمیقی کشید : چی بگم .. هر چی خدا بخواد !
ــ اگه نشه … صفا دق می کنه …
ــ امیدوارم بشه … نفوس بد نزن .
سردم بود .
ــ دست خودم نیست .. همش فکرای بد تو ذهنم نقش می بنده …. کاش زودتر صبح بشه .
دستش را در موهایش فرو برد : نظر مریم دوستت رو در مورد من می دونی ؟
از سوالش تعجب و بی اراده نگاهش کردم : مریم ؟ نه … چطور مگه ؟
ــ مادرم اصرار داره …
ــ مریم فوق العادست …
نگاهش را در چشمانم ریخت : اما اونی نیست که من می خواستم …
سرم را پایین انداختم : باهاش خوشبخت میشی …
ــ خوشبختی بعد از اونی که دوستش داشتم و از دست دادمش دیگه واسه من تموم شده …
کلافه می شدم وقتی اینگونه شاکی بود . وقتی مرا نمی فهمید .. وقتی برای احساسم ارزش قائل نمی شد .
بر خاستم : بهتره بیشتر بهش فکر کنی .
ــ من فقط به یه نفر فکر می کنم .
ــ شب بخیر .
جوابم را نداد … کاش نیامده بودم .
بی سر و صدا به اتاق بازگشتم . و از پنجره نگاهش کردم . عمیقا در فکر بود . دلم برای او می سوخت اما کمکی از دستم بر نمی آمد .
روی تخت دراز کشیدم و منتظر رسیدن صبح شدم .
**********
از شدت گریه و استرس زیاد داشتم از حال می رفتم … نمی دانستم چرااینقدر زمان کند می گذره … پای ثانیه ها سنگین شده بود …
تنها چیزی که توانست آرامم کند خواندن آیه های قرآن بود … کم کم آرام شدم و منتظر تماس عمو مصطفی شدم … خبر بیرون آمدنت از اتاق عمل … خبر اینکه عمل موفقیت آمیز بوده یا ….
romangram.com | @romangram_com