#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_121


روی پله ها به انتظار آمدنتان نشستم … اتاقم را نتوانستم تحمل کنم …

صدای صحبت مادر و زن عمو را که دقایقی پیش از کنارم گذشت و به خانه مان رفت می شنیدم … موضوع صحبتشان تو بودی … اما آنقدر ذهنم درگیر بود که نمی دانستم دارم چه می شنوم .. به چه فکر می کنم یا باید چکار کنم ؟

وقتی رسیدید بی اراده بر خاستم … پاهایم مرا به سمتت کشید : سلام .

لبخند محوی زدی : سلام عزیزم …. خوبی ؟

به شایان و رامین هم سلام گفتم و پاسخم دادند . پرسیدم : چی شد ؟

رامین گفت : خدارو شکر خوب پیش می ره … باید امیدوار باشیم .

نگاهش خیلی دقیق بود … خوب فهمیدم که حال ناخوشم را درک کرده .

پرسیدی : سر حال نیستی انگار ؟

به رویت لبخند زدم : خوبم … حوصلم سررفته … بچه ها هم نیستن ..

شایان گفت : مامان اینا کجان ؟

ــ بالا …

به تو نگاه کرد : می ری تو ؟

نگاهت به من بود : نه … می مونم …

ــ خواستی بری صدام کن …

رامین گفت : منم هستم … فعلا !

سنگینی نگاهش را حس می کردم … اما توجهی به آن نکردم .همه ی فکرم این بود … شاید بتوانم به نحوی به تو بگویم .



نه … به هیچ طریقی قادر نبودم به تو بگویم …. همین که لب می گشودم حرفهایی که زده بودی به مغزم هجوم می آورد … بدبینی هایت … مهر سکوت بر لبانم می زد . زبانم سنگین می شد .



روزها از پی هم می گذشتند و من متعجب از اینکه چرا تارخ مدتیست مرا به حال خود گذاشته … شاید سه هفته ای میشد که دیگر از او خبری نبود … مهلا هم خود را به بی خیالی زده بود و موضوعی که رنجم می داد را به رویم نمی آورد به طوری که گاهی با خودم فکر می کردم نکند همه ی آن اتفاقات در خواب و خیال برایم افتاده است ؟ نکند مشاعرم را بی آنکه بفهمم از دست می دهم … کاش می توانستم با کسی درد دل کنم… دردم را بگویم .. اما به که ؟ !

با تو در حیاط نشسته بودم … داشتی پرتره ی جدیدی از من می کشیدی … می دانستم وقتی سرگرم باشی کمتر فکر می کنی و خودت را آزار می دهی … خودم از تو خواسته بودم هرچند بی حوصله بودی اما پذیرفتی !


romangram.com | @romangram_com