#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_122
ــ چهره ات گرفتست شهرزاد …
نگاهم را متوجهت کردم و لبخند زدم . حق با او بود . به این فکر می کردم که اگر این اتفاق نیفتاده بود الان سر خانه و زندگی خودمان بودیم .
ــ نه … خوبم !
ــ می دونم که نیستی …نمی خوای حرف بزنی ؟
آرام خندیدم : کارتو بکن صفا جون نذار ژستم خراب شه …
ــ چرا با من غریبه شدی ؟
معترض گفتم : اِ… این چه حرفیه ؟ من با خودم غریبه میشم اما با تو نه …
لبخند زدی … زیباترین لبخند دنیا : یعنی … مدت صیغه که تموم بشه … حاضری دوباره محرمم بشی ؟
متعجب نگاهت کردم : منظورت چیه ؟
کلافگی را از نگاهت خوندم …
ــ ببین شهرزاد … من دیگه نمی تونم تو رو …
اخمم بی اراده بود : چی می خوای بگی ؟
نگاهت را از نگاه بی قرارم گرفتی : تو با من خوشبخت نمیشی شهرزاد .
دلم فرو ریخت …
ــ یعنی چی ؟ چرا اینو گفتی ؟
با نگاهی خاص به چشمانم ادامه دادی : من نمی تونم تو رو پاسوز خودم کنم …
ــ صفا !!! این تویی که داری حرف از جدایی می زنی ؟ چطور می تونی اینقد بی رحم باشی که اینطوری تصمیم بگیری بدون اینکه خواسته ی منو در نظر بگیری ؟ هان ؟ چطور می تونی ؟
وسایلت را جمع کردی و در کاور گذاشتی … سرت پایین بود و نگاهم نمی کردی .
به کنارت آمدم پایین پایت نشستم و به صورتت زل زدم : صفا به چشمام نگاه کن و بگو که منو نمی خوای …
نگاهم کردی … چشمانت طوفان داشت … لبریز از اشک اما خوددار بودی … صدایت گرفته بود : جز تو رو نمی خوام ! اما با این وضعیتم ترجیح می دم که تو بری دنبال زندگی خودت .. من که دیگه امیدی به خوب شدن ندارم .
من که مثل تو خوددار نبودم . نمی تونستم اشک هایم را نگه دارم .
ــ چی داری واسه خودت می گی ؟ یعنی چی امید نداری ؟ مگه دکترت نمی گه اگه بری خارج و عمل کنی خوب میشی ؟
romangram.com | @romangram_com