#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_120

دلم می خواست به صورتش چنگ بزنم .. با خشم سوار شدم : حرفتو بگو زیاد وقت ندارم .

ــ نترس … می گم با من بودی !

خدای من !!!! با شنیدن صدایی که این جمله را گفت بهت زده به پشت چرخیدم و نگاهم در نگاه مهلا گره خورد…. او اینجا چه می کرد !!!

لبهای سرخش به خنده ای موزیانه گشوده شد … چشم در چشمم دوخت : بد نگذره عزیزم .

با نفرت به او و تارخ نگاه کردم … حالم از هردوی آن ها به هم می خورد . دستم را به سمت دستگیره ی در بردم تا در را باز کنم که چشمم به طراوت افتاد … با دیدنم خندید : سلام … شهرزاد جون .. خوبی دوست عزیزم ؟

دوربینی که در دست داشت را به سمت تارخ گرفت : اینم عکسی که خواستی بگیرم …

نگاهش را دوباره به من دوخت : من تقصیری ندارم … تو کم عقلی که به حرف تارخ از خونه اومدی بیرون … از من خواست وقت سوار شدنت به ماشینش ازتون عکس بگیرم !!

خون در رگ هایم منجمد شده بود .چطور متوجهش نشده بودم ؟ آنقدر استرس داشتم که به هیچ چیز توجه نداشتم .

تارخ دوربین را گرفت و نگاهی به من انداخت : چی شد عزیزم ؟ چرا اینقد ساکتی ؟ واسه اینکه با ما راه بیای چاره ای جز این نبود !

طراوت هم سوار شد . کنار مهلا نشست و به من چشم دوخت .

سرم گیج می رفت .. باورم نمی شد این اتفاقات در واقعیت رخ می دهد … آخر به کدام جرم ؟ کدام گناه ؟

صدایم گویی از ته چاه بیرون می آمد : آخه چرا ؟ مگه من چیکارتون کردم ؟

به سمت مهلا برگشتم : مهلا .. تو دستت با اینا تو یه کاسست ؟ ادعاتم میشه که … خدای من باورم نمیشه !!! یعنی تو اینقدر پستی که همچین کاری بکنی ؟

به عقب تکیه داد و نگاهش را در چشمان مبهوتم ریخت : من باید صفا رو از اشتباه در بیارم … اون زیادی به تو اعتماد داره و این اصلا خوب نیست … اعتماد زیادی هم جوابش می شه این …. برقراری رابطه با یه مرد غریبه !!!

ــ خفه شو … حرف دهنتو بفهم … این تویی که با این عوضی رابطه داری و می خوای با استفاده از این احمق زندگی منو خراب کنی … اما نمی ذارم ..نمی تونی به خواستت برسی .. من همه چیزو به صفا می گم …

خونسرد خندید : می خوای اوضاع رو خرابتر کنی ؟ این عکسها شاهد خوبی هستن … منم بار ها دیدم که با تارخ اینور اونور می چرخی … همین چند وقت پیش هم به بهانه ی رفتن به خونه ی دوستت …. یادته که !!

نمی دانم چرا مشاعرم خوب کار نمی کرد ..نمی توانستم درست جواب بدهم . غافلگیر شده بودم !

به تارخ نگاه کردم : با همه ی وجودم ازت متنفرم …

در را باز کردم صدایش را شنیدم : به نفعته که نباشی … فردا می بینمت .

مهلا خندید : بهونه اش با من …

در را محکم کوبیدم … پاهایم توان راه رفتن نداشت … صدای روشن شدن ماشین را شنیدم … دقایقی دیگر از کنارم گذشتند … با حال زارم خودم را به خانه رساندم . با این اتفاقات نمی دانم از اینکه کسی متوجه غیبتم نشد می توانم نامش را شانس بگذارم یا نه !

فقط به فکر کردن نیاز داشتم … هرچند که ذهنم انگار گنگ شده بود … با من حرف نمی زد . داشتم دیوانه می شدم …. باید به تو می گفتم یا نه ؟ آنوقت نمی گفتی چرا از اول نگفتی ؟ چرا برای دیدنش از خانه خارج شدی ؟ حرف مرا باور می کردی یا مهلا ؟ مرا یا آن عکس ها ؟ راستی چرا به طراوت هیچ نگفتم ؟ چرا آنقدر احمقانه رفتار کردم ؟

romangram.com | @romangram_com