#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_116
تو … تو چی… چی گفتی ؟
لبخندی مرموز برلب نشاند : درست شنیدی عزیزم … صفا به خواست من به اون روز افتاد … اگه به اون چیزی که می گم عمل نکنی بعد از اون نوبت شایانه … شایدم آقاجونت …
حرفهایش برایم قابل هضم نبود …فقط می خواست مرا بترساند … دهانم خشک شد … از نفرت بود یا ترس ؟ نمی دانم … هرچه که بود ضعفی عظیم به وجودم سرازیر کرد … نای ایستادنم نماند اما در آن لحظه وقت باختن نبود نباید خودم را می باختم …
صدایم می لرزید : دروغ می گی … تو یه دروغگوی پستی …
به من نزدیک شد : چرا باید دروغ بگم ؟ اون روز داشتید می رفتید رستوران … نمی دونم چی شد که تو موندی اونور و صفا به طرف ماشینش برگشت … موقعیتی که میخواستم خود به خود جور شد … وگرنه خیلی وقت بود منتظر فرصت بودم که شرشو کم کنم …
ــ نه … نه … باور نمی کنم … چرا باید اینقدر رذل باشی که همچین کاری بکنی ؟
نگاهش ترسناک بود .. دل در سینه ام فرو ریخت : برای بار آخر می گم …. تو زن صفا نمیشی .. نه تنها اون که هیچ کس جز من … بهتره این بین خودمون بمونه … چون کسی حرفتو باور نمی کنه … مثل بار قبل … دیدی که صفا حرفای منو قبول کرد نه تو رو ….
این دفعه جوری رسوات می کنم که از خونه پرتت کنن بیرون …
خدای من … چه حال بدی به من دست داد … دست به دیوار پیاده رو گرفتم تا سقوط نکنم . نفهمیدم کی رفت … حالم بد بود … دستی که بر بازویم نشست مرا از جا پراند … وحشت زده به صاحب دست که زن میان سالی بود نگاه کردم و دست بر قفسه ی سینه ام گذاشتم که از هیجان و ترس به شدت بالا و پایین می رفت : وای …
لبخندی مثل همان ها که همیشه بر لبان مادرم بود به رویم زد : ترسوندمت عزیزم ؟ معذرت می خوام … حالت خوب نیست ؟
به زحمت پاسخش را دادم : خو .. خوبم خانوم …
ــ اما رنگ خیلی پریده … خونه تون این طرفاست ؟
به اطراف نگاه کردم . دیگر چیزی نمانده بود برسم : نه .. خوبم . آره نزدیکه …
و به راه افتادم . صدایش در گوشم پژواک وحشتناکی داشت … ندانستم چطور از خیابان گذشتم و وارد کوچه شدم …
فقط اتاقم را می خواستم . نمی دانم کلید به همراه داشتم یا نه اما در زدم … کمی طول کشید تا در به رویم گشوده شد … یادم نیست چه کسی در را باز کرد … فقط می دانم که با گشوده شدن در از حال رفتم .
**********
ــ آخه قربونت برم چی شد که به این حال افتادی ؟ مادرت بمیره از بس غصه خوردی … قربون چشای قشنگت بشم چشماتو باز کن مادر .. مردم از نگرانی …
این صدای پر مهر مادر بود که گوشم را نوازش داد …. گرمی بوسه ای که بر پیشانی ام نشاند نیرویی عجیب به وجودم تزریق کرد خسته بودم و گیج .. اما چشم گشودم … نگرانم بود …
ــ مامان …
نگاهم در چشمان به اشک نشسته اش گره خورد … یک دنیا دلواپسی در آن موج می زد .
اشک هایش فرو ریخت بر صورت سفید و دلنشینش و لبخند بر لبان زیبایش نشاند : الهی قربونت برم مادر … حالت خوبه ؟
تمام تنم می سوخت … گرمم بود " خیلی گرمه … پنجره رو باز می کنی مامان ؟
romangram.com | @romangram_com