#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_115
به تو فکر می کردم … دلم قدم زدن با تو را می خواست … وقتی به یاد آوردم که شاید دیگر این امکان وجود نداشته باشد خانه ی چشمانِ غمگینم پر از اشک شد … اینکه قامت زیبای تو را ایستاده نبینم زجر آور بود …
نگاهم به آسمانی بود که رفته رفته تیره تر می شد … خورشیدی که غروب می کرد … مثل آرزوهای من و تو !!
یک خیابان مانده به خانه ماشینی با سرعت آرام به کنارم آمد …
ــ شهرزاد …
شنیدن صدایش پاهایم را از حرکت باز داشت … بی اراده به سویش برگشتم … لبخند به لب داشت : سلام خانومی .
بی آنکه جوابش را بدهم به راه افتادم … وقت ایستادن نبود .
ــ بیا سوار شو برسونمت .
بر سرعت گام هایم افزودم . اما دست بردار نبود : وایسا بداخلاق کارت دارم …
من با او کاری نداشتم .. مانند همیشه …
ــ شهرزاد با توام …
عابری که پیاده از کنارم می گذشت نگاهی به من و او انداخت : مزاحمه خوشگله ؟
اخم در هم کشیدم .همین را کم داشتم : نه بیشتر از شما ..
خندید : جونم .. چه زبونی ..
تارخ پیاده شد : حرف دهنتو بفهم مرتیکه .. خانوممه …
و با او دست به یقه شد که پسر مزاحم از در عذر خواهی در آمد … نماندم و تماشا کنم … دلواپس هیچ کدام نبودم ..
با گامهایی سریع خودم را به پیاده رو رساندم و به راهم ادامه دادم .. اما دقایقی نگذشته بود که باز هم آمد : این وحشی بازی ها چیه در میاری ؟ می گم بیا سوار شو نمی خورمت که …
با خشمی مهار نشندی به سویش برگشتم : شرتو کم کن عوضی … چی از جونم می خوای ؟ ازت متنفرم ..نمی تونم ببینمت .. حالم ازت به هم می خوره …چرا نمی فهمی ؟
پیاده شد : آروم باش ..کار مهمی باهات دارم .
و در همان حال به من نزدیک شد : بهتره با من راه بیای وگرنه بد میبینی …
ــ بهت گفتم هیچ غلطی نمی تونی بکنی … و او را پس زدم و از کنارش گذشتم که گفت : نکنه میخوای بلایی که سر نامزد عزیزت آوردم رو سر بقیه ی اعضای خونوادتم بیارم ؟
چند ثانیه طول کشید تا توانستم گفته اش را هضم کنم … خدای من چه می شنیدم ؟ بهت زده و ناباور به سمتش بر گشتم … چشمانش کاملا خونسرد بود …
romangram.com | @romangram_com