#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_117
برخاست : باشه عزیزم : تا الان تب داشتی .. مردم تا این تبه پایین اومد . هنوزم یه کم داغی .
پنجره را گشود و هوای تازه به درون آمد با عطر شب بوهای حیاط . نفس عمیقی کشیدم و به آسمان تاریک شب چشم دوختم . چقدر دلم گرفته بود . باز هم یاد حرف های تارخ افتادم . اگر راست می گفت … باید به آقا جونم می گفتم … اونوقت چه فکری در مورد من می کرد ؟
تارخ گفت اینبار طوری رسوایم می کند که ….
اشک در چشمهایم حلقه بست … چقد ضعیف بودم … از خودم بدم می آمد … من نمی توانستم .. نمی توانستم .
مادر به کنارم آمد : چی شده بود مادر ؟ نمی دونی وقتی رامین تو رو با اون حال و روز آورد تو خونه چه به روز من اومد …
پس رامین در را برایم باز کرده بود .. او بود که از سقوط کردن نگهم داشته بود .
ــ سرگیجه داشتم … نفهمیدم چی شد که از حال رفتم .
ــ بس که غصه می خوری عزیزم … می دونی چقد ضعیف شدی ؟ رنگ به رو نداری … اما از این به بعد دیگه نمی ذارم .. با غذا نخوردن که چیزی درست نمیشه … صفا که اونجور داره خودشو از بین می بره توام که …
اشک هایش را گرفت و بلند شد : برم بهش بگم که حالت بهتره … خودشو کشت از وقتی شنید حالت به هم خورده …
دلم از شنیدن این کلام لرزید … تو نگران من بودی ؟ مثل گذشته ؟ یعنی هنوز هم برایت عزیز بودم ؟ با اینکه خوب نبودم اما بلند شدم نشستم : بذارین خودم برم دیدنش ..
کمکم کرد از تخت پایین آمدم . ــ الان خوبی ؟
ــ خوبم … نگران نباشید .
نگاهی به ساعت انداختم از یک گذشته بود …
صدای ضرباتی که به در خورد مادر مرارها کرد و در را باز کرد . آقا جون بود : حالش چطوره ….
با دیدنم که سر پا ایستاده ام لبخند بر لب نشاند : خدارو شکر خوبی عزیز دلم ؟
ــ خوبم آقا جون .. ببخشید همه تونو نگران کردم ..
ــ این چه حرفیه دخترم : خدا رو شکر … خیالم راحت شد …
پیشانی ام را بوسید و اتاق را ترک کرد . پدرم تکیه گاه محکمی بود اما من زبان گفتن نداشتم … می ترسید از اینکه نتوانم ثابت کنم تارخ آن حرف ها را به من زده … مخصوصا به تو که می دانستم فقط به این فکر می کنی که من به دیدن مریم نرفتم و برای دیدن تارخ رفته ام … یعنی ملاقاتی دلخواهانه .
مادر تا خانه ی شما به همراهم آمد . از دم در عمه را صدا کرد و او هم که ظاهرا بیدار بود فورا با نگرانی بیرون آمد : چی شده محبت .. شهرزاد…
با دیدنم نفس راحتی کشید : تو که مارو کشتی مادر … قربونت برم خوبی الان ؟
ــ خوبم … صفا … اون چطوره ؟
romangram.com | @romangram_com